RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 30120

حکمت و عرفان صدرایی حماسی و تمدن ساز بود اما ....

غالباً حکمت و عرفان صدرایی، در معرض این اتهام واقع شده است که با علم و هنر و تمدن نسبتی ندارد و علوم طبیعی و ریاضی در چشم انداز حکمی و عرفانی ملاصدرا هیچ جایگاهی ندارد و حتی بر عکس، نسبت به این امور موضع منفی دارد. در جامعه ما اکنون ،این مسئله القا می شود که حکمت و فلسفه صدرا فقط بر مسائل وجودشناسی محض متمرکز است و به مسائل اجتماعی و تاریخی نپرداخته است. اما برخلاف همه این دیدگاهها ،حکمت متعالیه،فلسفه ای تمدن ساز و عرفان صدرایی ،یک عرفان حماسی و انقلابی است و ملاصدرا به مسائل اجتماعی و فرهنگی زمانه خود و بلکه تاریخ جامعه خود پرداخته و وارد حوزه نقد اجتماعی و سیاسی شده است.در چشم انداز حکمی و عرفانی ملاصدرا، فنون و صنایع و هنر و نیز علوم طبیعی و ریاضی،همچون علوم و معارف الهی، جایگاهی بس رفیع دارند. در این مقاله همه این امور با استناد به متن عبارات ملاصدرا،بحث شده است.

صورت مسئله ما در این مقاله:

این یک پرسش به جا و در عین حال بسیار بنیادین، از ملاصدرا است که واقعا نگاه او به قلمروهای علم غیر از علوم دینی،فلسفی و عرفانی چیست و آیا علومی چون ریاضیات، طبیعیات و نیز صنایع، فنون وهنر، جایگاهی در چشم انداز ملاصدرا و حکمت متعالیه او دارند؟ این گونه علوم،از نظر ملاصدرا،می توانند چه نقشی در زندگی انسان و سیر تکامل  اجتماعی او ایفا کنند؟ اصلاً آیا ملاصدرا در نظام فلسفی خود به این امور توجه کرده است؟ آیا پاسخ پرسش های فوق را می توان در نوع نگاه ملاصدرا به عالم و آدم جستجو کرد؟

در این زمینه اگر بخواهیم بین ابن سینا وملاصدرا مقایسه ای به عمل آوریم، به تفاوت جدی برمی خوریم. ابن سینا عملاً به این گونه علوم پرداخته است.او در عین حال که فیلسوف و یک متخصص در علم منطق است، پزشک، ریاضی دان، و موسیقی دان است،اما درمورد این گونه علوم و فنون و نیز در مورد هنر، و اینکه این امور چه جایگاهی می توانند در جوامع بشری، و به ویژه در جامعه دینی،داشته باشند، نظریه پردازی چندانی نکرده است. فارابی و خواجه نصیرالدین طوسی هم وضعیتی مشابه ابن سینا دارند. اما ملاصدرا یک فیلسوف و عارف و فقیه و مفسر قرآن و حدیث شناس است و در علوم ریاضی و یا فنون و صنایع و نیز در هنر، تخصصی ویژه ندارد و البته او در شاخه ای از هنر یعنی شعر دستی دارد و رباعیاتی چند، و نیز یک مثنوی که بیش از پانصد بیت است دارد، ولی او برخلاف ابن سینا، به نقش انسانی و اجتماعی این امور توجه کرده و جایگاه آنها را در زندگی انسان، معلوم کرده است، او به همه این علوم و صنایع فنی و هنری نگاهی از بیرون افکنده و موضع خود را در برابر آنها روشن کرده و نسبت آنها را با سیر تکاملی فردی و اجتماعی انسان، مشخص نموده است.

 

جایگاه علوم ریاضی در چشم انداز صدرایی

ملاصدرا بعد از آسیب شناسی فقه و حکمت و عرفان و نقد وضعیت اجتماعی زمانه خود که چگونه مردم افرادی را به عنوان فقیه و عارف و حکیم شناخته اند در حالیکه آنها متصف به صفاتی هستند که کاملاً ضد ویژگی های نهفته در معانی فقیه و حکیم و عارف است،بابی را تحت عنوان «تأیید و تبصره» می گشاید و عالِم حقیقی را به طور کلی توصیف می کند و عباراتی را از «منیه المرید» شهید ثانی (زین الدین بن علی بن احمد عاملی 965-911 هـ ) می آورد، آنگاه او برای اینکه هم به آن نقد و نقادی ها و هم به این توصیفات کلی، جنبه عینی بخشد باب دیگری را تحت عنوان «ذکر تنبیهی» می گشاید و به معرفی نمونه ها و الگوهایی از حکیم و عارف واقعی می پردازد.

اما قبل از اینکه این الگوهای واقعی حکیم و عارف، از نظر ملاصدرا، را معرفی و عبارات او را بررسی کنیم، بیان این نکته، مهم است که صرف نظر از اینکه آیا واقعاً این اشخاص، عارف به معنای شرقی و اشراقی و یه ویژه وحیانی آن بودند یا نه و صرف نظر از اینکه این وقایع و جریان هایی که به آنها خواهیم پرداخت، اتفاق افتاده اند یا نه، اما به هر حال نوع نگاه و چشم انداز ملاصدرا را به علوم ریاضی و علوم طبیعی و جایگاه آنها را نزد او، دقیقاًمشخص می کند.

ملاصدرا، لقمان را پیش کسوت حکماء و اول کسی می داند که موصوف به صفت حکیم شد و نیز به آیه «و لقد ءاتینا لقمان الحکمه» (لقمان/12) استناد می کند. او را هم زمان با حضرت داوود می داند. دومین فردی که ملاصدرا، از او به عنوان حکیم یاد می کند، انباذ قلس بود. ملاصدرا در این باره، چنین نوشته که یونانی ها، انباذ قلس را چون مصاحب و شاگرد لقمان بوده، به عنوان حکیم شناختند. لقمان در بلاد شام (سوریه امروز) اقامت داشته و انباذ قلس نزد او رفت و آمد داشته است.(1) از این رو می توان انباذ قلس را از نگاه ملاصدرا یکی از مجاری اولیه انتقال حکمت از شرق (شام) به غرب (یونان)دانست.

اما در نگاه ملاصدرا، نقش اصلی را در نقل و انتقال علوم و حکمت و فلسفه از شرق (و این بار مصر) به غرب (یونان)، فیثاغورث ایفا کرده و بحث اصلی من هم در این مقاله از همین جا آغاز می شود. او بعد از انباذ قلس چهار نفر را به عنوان حکیم معرفی می کند که عبارتند از فیثاغورث، سقراط، افلاطون و ارسطو. در مورد هر یک نکات ویژه ای دارد که بیان آنها هم برای به دست آوردن نگاههای تاریخی ملاصدرا به فلسفه و حکمت ضروری است و هم برای دست یافتن به چشم انداز او به جایگاه علو م نظری و حکمی، از جمله علوم طبیعی و ریاضی.

در اینجا لازم است متن عبارات ملاصدرا را حداقل در مورد دو نفر از این چهار نفر،فیثاغورث و افلاطون،از نظر بگذرانیم.

فیثاغورث:

«ثم احد الموصوفین منهم بالحکمه فیثاغورث. و قد اختلف بمصر الی اصحاب سلیمان(ع) حین رحلوا الیها من بلاد شام. و قد کان تعلّم الهندسه قبلهم من المصرییّن. فتعلّم ایضاً العلوم الطبیعیه و العلوم الاهیه من اصحاب سلیمان و نقل العلوم الثلاث ـ اعنی الهندسه و علم الطبیعی و علم الدین ـ الی بلاد یونان، و ادّعی انه قد استفاد هذه العلوم من مشکاه النبوه»(2)

بر این اساس اولاً فیثاغورث به مصر و سوریه رفت و آمد داشته است. ثانیاً ریاضیات و هندسه را از مصری ها و سپس علوم طبیعی و الهی را از شاگردان حضرت سلیمان اخذ کرده است. ثالثاً او این علوم سه گانه یعنی ریاضیات و طبیعیات و الهیات را از مصر و سوریه یعنی خاور میانه امروزی به یونان که آغازگاه تاریخ و تمدن غرب است، انتقال داده. در مقام جمع بندی، ملاصدرا نوشته که به هر حال این ادعا وجود دارد که فیثاغورث این علوم سه گانه را از معدن علم نبوت اخذ کرده است.

البته این نکات همه به لحاظ تاریخی، جای چون و چرا،و اما و اگر دارد.اینکه واقعاً فیثاغورث با شاگردان حضرت سلیمان ارتباط داشته یا نداشته و اینکه یونانی ها از این علوم بی بهره بودند و آن را از مصری ها و سوری ها و از انبیاء بنی اسرائیل و اصحابشان که در این دو جا، مقیم بودند، اخذ کردند و به یونان انتقال دادند، یا اینکه این علوم در خود یونان، پا گرفت و شکوفا شد، همه و همه، جای بحث و بررسی دارد، اما آنچه مهم است این است که درستی یا نادرستی این ادعاها،در مورد تحلیلی که می خواهم به عمل آورم نقشی ندارد و به این تحلیل بعد از بیان نکات ملاصدرا در مورد افلاطون و آنچه در زمان افلاطون اتفاق افتاده خواهم پرداخت.

ملاصدرا، اما در مورد سقراط به بیان دو نکته بسنده کرده: اول اینکه سقراط در اخذ حکمت از فیثاغورث به علوم الهی اکتفا نموده و سراغ طبیعات و ریاضیات نرفته است. دوم اینکه او با دین رایج یونانی ها مخالفت ورزید و از همین رو او را به قتل رساندند.

ملاصدرا در مورد افلاطون با تفصیل بیشتری به بحث می پردازد و می نویسد که او نیز در حکمت و الهیات ،چون سقراط، پیرو مکتب فیثاغورث بود، اما بر خلاف سقراط، به حکمت تنها بسنده نکرد و علوم طبیعی و ریاضی را نیز فرا گرفت، آنگاه به اتفاقی که در زمان افلاطون رخ داد، می پردازد که بسیار عجیب و در عین حال مهم و محور اساسی تحلیل من در این مقاله است.

   او می نویسد که در زمان افلاطون، مرض وبا در شهرهای یونان شایع شد. یونانی ها به خداوند تضرع کردند و به یکی از انبیاء بنی اسرائیل متوسل شدند و از او پرسیدند که علت نزول این بلا چیست؟ و چگونه می توان از آن نجات یافت. خداوند، ظاهراً از طریق همان پیامبر، به یونانی ها پیام فرستاد که اگر بخواهید از این بلا نجات پیدا کنید باید آن مذبح یا ساختمان مکعب شکل را که برای کشتن حیوانات یا قربانی کردن، ساخته اید، دو برابر کنید به گونه ای که همچنان مکعب باقی بماند. تنها در این صورت بلای وبا رفع می شود. یونانی ها، یک مذبح مکعب شکل دیگری ساختند و آن را ضمیمه ی مذبح قبلی کردند، اما دیدند نه تنها آن بلای خانمان سوز برطرف نشد که شدت بیشتری گرفت، اینجا بود که به همان پیامبر رجوع کردند و از علت تشدید بلا پرسیدند که خداوند وحی فرستاد که به این صورتی که عمل کردید، مکعب دو برابر نشده است، از این رو برای فرا گرفتن روش مضاعف ساختن مکعب، رو به افلاطون آوردند و در اینجا افلاطون، ضمن تعلیم چگونگی تضعیف مکعب، دو نکته را به یونانی ها یاد آوری می کند که بسیار مهم است:

 نکته اول:

«فقال لهم :انکم کنتم تَزجرون عن الحکمه و تنفرون عن الهندسه، فابتلاکم الله بالوباء عقوبه لکم.»(3)

در حقیقت افلاطون راز این بلا را برملا کرد و برای یونانی ها روشن ساخت که خداوند قصد طرح معما ندارد، بلکه می خواهد شما را متوجه یک نقطه ضعف اساسی کند که به صورت فراگیر، دامن یونانی ها را فراگرفته و آن این است که شما یونانی ها از حکمت بیزار و از هندسه و علوم ریاضی فراری و متنفر هستید و بنابراین خداوند شما را به وسیله وبا، عقوبت کرد.

نکته دوم:

«فأن للعلوم الحکمیه عندالله مقداراً.»

اما چرا خداوند، به واسطه تنفر یونانی ها از هندسه، آنها را مبتلا به وبا کرد؟ افلاطون چنین پاسخ داده که زیرا این علوم و به طور کلی علوم حکمیه که شاخه ای از آن، ریاضیات و هندسه است، در نزد خداوند ارزش دارد و دارای مقدار است.

ملاصدرا می نویسد که بالاخره یونانی ها، از افلاطون دو برابر کردن مذبح مکعبی شکل را فرا گرفتند و عمل کردند و بلای وبا هم از آنها مرتفع شد و از کوچک شمردن و بی اعتنایی به هندسه و علوم و معارف نظری خودداری کردند.

بحث ما درستی یا نادرستی تاریخی آنچه ملاصدرا بیان کرده نیست. مسئله ما نحوه تلقی ملاصدرا است. اگر بخواهیم مطالب ملاصدرا را مورد تجزیه و تحلیل قرار دهیم باید از دو زاویه به آن نگاه کنیم: یکی به لحاظ تاریخی و اینکه آنچه او گفته،تاچه حد می تواند سندیت تاریخی داشته باشد، و دوم اینکه او چه نگاهی به علوم طبیعی و ریاضی در کنار علوم الهی دارد و در باور او، این علوم چه منزلتی و چه ارج و ارزشی دارد. 

از نظر ملاصدرا، و به باور او، همه علوم و معارف، چه الهیات و  چه طبیعیات و ریاضیات، از مشکات علوم نبوی نشأت گرفته است. این نکته بسیار مهم و قابل تأمل است، زیرا انبیا برای هدایت و نجات و رستگاری مردم، ارسال شده اند و با تعلیمات خود، می خواهند بستر تقرب به خدا را ، برای مردم فراهم نمایند، بنابراین اگر آنها بنیانگذاز علوم طبیعی و ریاضی هستند، همچنانکه پایه گذار علوم الهی و معارف وحیانی هستند، پس مطلق علم قداست دارد و پرداختن به آن موجب کسب رضایت الهی و خورسندی او می شود و بنابراین ریاضیات و طبیعیات، از این نظر با الهیات تفاوتی ندارد، تا آنجا که نپرداختن به آنها و بی اعتنایی به آنها، موجب نزول بلا می شود و در حقیقت خشم الهی را به دنبال دارد. دراین صورت، در بر انگیخته شدن خشم و غضب الهی و در پی آن نزول کیفر و عقوبت الهی ،بین بی توجهی به علوم الهی و نیز بی توجهی به علوم طبیعی و ریاضی ،تفاوتی نیست. زیرا اگر در علوم الهی، در فقه اصغر، احکام الهی را می شناسیم،و در فقه اکبر، اسما و صفات الهی را می شناسیم، در علوم طبیعی و ریاضی هم، صنع الهی را می شناسیم و اینکه خداوند چه عنایت هایی به انسان داشته و چه نعمت هایی برای او فراهم کرده است و اصلاً تا ما به این امور واقف نشویم، بستر مناسب فکری برای توجه عمیق علمی و تحقیقی به علوم الهی فراهم نمی شود و همین جا است که در جامعه، سفره خداشناسی ارثی و تقلیدی پهن می شود و موجب عوام زدگی دینی و در نهایت باعث پیدایش جاهلیت می شود، جاهلیتی که در آن، زمینه مناسب پیدایش بت های شخصیتی فراهم می شود. ملاصدرا به این مسئله بسیار توجه دارد. او در نظام فلسفی خود که به وسیع ترین شکل، در مفصل ترین کتاب خود، یعنی «الاسفار الاربعه»، مورد پردازش قرار داده،توجه ما را به این نکته جلب نموده که باید عنایت های الهی را در نظام آفرینش او، مورد نظر قرار داد. آنگاه او به طور مفصل، در طی سی صفحه(4(، مصادیقی از عنایت الهی را مطرح می کند که جایگاهی ندارد مگر در علوم طبیعی.

ثالثاً باید توجه داشت که در ماجرای اتفاق افتاده در زمان افلاطون، خداوند قصد طرح معما ندارد. بلکه می خواهد به این وسیله به مردم بفهماند که ریاضیات و هندسه از علوم مورد نظر خداوند است و ارج ننهادن به آن موجب عقوبت است. و لذا این نکته را افلاطون مطرح کرد که علوم حکمیه به طور کلی و از جمله هندسه و علوم ریاضی که جزئی از آن به شمار می آیند، دارای ارج و ارزش است: «فان للعلوم الحکمیه عند الله مقدار».

ملاصدرا به آنچه نوشته و ما نقل کردیم، باور دارد. از نظر او عدم توجه به جامعه به علوم و مخصوصاً علوم ریاضی، بسیار پرهزینه است. او این مطالب را در کتابی به نام « کسر اصنام الجاهلیه» نوشته است. کتاب همانطور که از اسمش پیدا است، به یک وضعیت اسفبار اجتماعی سیاسی می پردازد که گرفتار بحران ها و ناهنجاری های گوناگون اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و اخلاقی است. ملاصدرا از این وضعیت به «جاهلیت» تعبیر کرده است. ارکان این جاهلیت را اشخاصی تشکیل داده اند که بدون شایستگی های علمی و معنوی، عنوان هایی را کسب کرده اند و به اقتضاء آن عنوان عهده دار نقش های گوناگون اجتماعی، فرهنگی، علمی و معنوی شده اند. او از این شخصیت ها، به «بت» تعبیر کرده و معتقد است که باید شکسته شوند. اما یک نکته بسیار مهم است و آن اینکه، ملاصدرا بی توجهی به علوم را و مخصوصاً بها ندادن به علوم طبیعی و علوم ریاضی را در شکل گیری آن جاهلیت و  این بت ها، دخیل می داند و خداشناسی را در چنین مردمی، بسیار سطحی، تقلیدی و آماده برای خرافه گرایی و خرافه پرستی می داند.

 البته او با صراحت تمام، بیان کرده که الهیات باید زیرساخت سایر علوم و فنون و صنایع باشد و علوم الهی باید سنگ آسیاب همه علوم دیگر باشد. بر اساس این نظریه و تئوری، علوم الهی و فلسفی باید چنان عمق و توسعه ای پیدا کرده باشند که بتوانند موتور تحرک و توسعه علوم و صنایع و حِرف باشند.

این نظریه ملاصدرا، حلقه اتصال بین علوم الهی اعم از حکمی و عرفانی، و سایر علوم و فنون و صنایع است. تنها در این صورت است که توسعه روزافزون علوم انسانی ،طبیعی، ریاضی، مهندسی و تکنولوژیکی به ایجاد بحران ها و ناهنجاری های فرهنگی و اجتماعی و زیست محیطی منتهی نمی شود. اما این بحث ها، متأسفانه از ناحیه پیروان حکمت متعالیه و شاگردان ملاصدرا پیگیری نشد، که اگر این بحث ها دنبال شده بود و نظریه پردازی شده بود، دیگر فلسفه و عرفان ملاصدرا، دچار بعضی از قضاوت ها و انتقادها نمی شد.(یکی از این نقد ها، در پایان همین مقاله، بررسی شده است.)

 

جایگاه علوم، صنایع و هنر در نظام فلسفی_عرفانی ملاصدرا

در بحث پیش رو، حقیقتاً نگاه ملاصدرا به علوم، از جمله ریاضیات و هندسه و فنون و صنایع دقیقه، هنر و زیبایی شناسی هنر و یا به تعبیر او صنایع لطیفه، بسیار اعجاب برانگیز است، اما عجیب تر اینکه چرا به این جنبه از اندیشه های ملاصدرا توجه نشده است. این جایگاه رفیع . متعالی که بانی حکمت متعالیه برای این علوم و فنون و برای هنر قائل شده، امروز حتی برای دانشمندان و مهندسان و هنرمندان هم، متصور نیست. اما قبل از اینکه نیم نگاهی به نگاه ملاصدرا داشته باشیم، لازم است مقدمه ای را که مستقیماً به اصل مطلب ما در اینجا مربوط می شود، کوتاه و گذرا، مطرح کنم و آن اینکه:

ملاصدرا، حب و عشق به خداوند را والاترین معرفت الهی و عامل رسیدن انسان به بالاترین مدارج قرب الهی می داند.او مانند همه حکما و عرفای اسلامی، رسیدن به عشق الهی را سرمنزل مقصود در زندگی انسانی می داند و نیز چون همه عرفای بالله و حکماء اسلام، عشق را به دو گونه حقیقی و مجازی دانسته و مجازی را نیز به دو گونه انسانی و حیوانی شناخته و معرفی کرده است و آنگاه عشق مجازی انسانی را نردبان رسیدن به عشق حقیقی دانسته و مانند همه نوای «المجاز قنطره الحقیقه»(5) سر داده است. اما آنچه ملاصدرا را از سایر حکما و عرفای اسلامی متمایز کرده، توجه به اموری است که اصلاً و یا بسیار کمتر به عنوان زمینه ها و بستر ها و مقدمات رسیدن به عشق مجازی انسانی مورد بررسی قرار گرفته است.

او ابتدا عشق را تعریف می کند و آنگاه عشق را دارای زمینه ها و همچنین غایات و اهدافی می داند:

«ان هذا العشق، اعنی الالتذاذ الشدید بحسن الصوره الجمیله و المحبه المفرطه لمن وجد فیه الشمائل اللطیفه و تناسب الاعضا و جوده الترکیب....فلابد ان یکون مستحسناً محموداً سیما و قد وقع من مباد فاضله لأجل غایات شریفه»(6)

عشق، التذاذ شدید است، که به واسطه مواجهه با صورت زیبا، حاصل می شود. به بیان دیگر، و بنابراین عشق حب شدید به کسی است که هم دارای زیبایی های روحی و معنوی (شمائل لطیفه) است، هم دارای زیبایی های ظاهری که می توان همه آنها را در تناسب اعضا و خوش ترکیبی خلاصه کرد. این عشق، عشقی زیبا و ستودنی است و دارای مبادی و مقدمات فاضله و غایات و مقاصد شریفه است.

اما این مبادی و زمینه هایی که باعث حصول عشق مجازی انسانی می شود و خود، زمینه نیل به عشق حقیقی را فراهم می کند، چیست؟ ملاصدرا به این پرسش، پاسخ صریح و بسیار روشن می دهد. او دو دسته از این مبادی و در حقیقت دو گونه از این زمینه ها را برای ما برمی شمارد که می توان به این نحو دسته بندی کرد:1)درونی و روانی .2)بیرونی و اجتماعی.اما قبل از هر چیز متن عبارات ملاصدرا:

«اما المبادی فلانا نجد اکثر نفوس الامم التی لها تعلیم العلوم و الصنایع اللطیفه و الاداب و الریاضیات مثل اهل الفارس، و اهل العراق و اهل الشام و الروم، و کل قوم فیهم العلوم الدقیقه و الصنایع اللطیفه و الاداب الحسنه-غیر خالیه عن هذا العشق اللطیف الذی منشأه استحسان شمائل المحبوب، و نحن لم نجد احداً ممله قلب لطیف و طبع دقیق و ذهن صاف و نفس رحیمه خالیاً عن هذه المحبه فی اوقات عمره.»(7)

عبارات بسیار روشن و سلیس و روان است. ملاصدرا مبادی و زمینه های حصول عشق مجازی انسانی را که عشق پاک و عفیف است و باید آنها را از عشق مجازی حیوانی که صرفاً شهوانی و آلوده است، جدا کرد، برای ما برشمرده است. او هر قوم و جامعه ای را که در آن تعلیم و تعلم علوم، صنایع لطیفه، ریاضیات، صنایع دقیقه، ادب و آداب حسنه، رواج داشته باشد، جامعه ای می داند که بستر مناسبی برای رخدادهای عشقی به نحو پاک و عفیف وجود دارد. او می گوید هر جامعه ای که به این علوم و فنون و صنایع لطیفه و آداب حسنه، بها دهد و مردم آن به فراگیری آنها بپردازند، خالی از این گونه عشق ها نیست. عشق هایی که منشاء آن نه شهوت غریزی جنسی بلکه منشاء آن استحسان شمائل محبوب و یا به عبارت دیگر زیبایی شناسی محبوب است. او در عبارات بعدی سه مصداق از صنایع لطیفه را برشمرده که عبارتند از «الأشعار اللطیفه الموزونه»، «النغمات الطیبه» و «الحکایات الغربیه». صنایع لطیفه در برابر علوم و صنایع دقیقه، همان چیزی است که ما امروزه از آن به هنر تعبیر می کنیم. همه اینها در حقیقت زمینه ها و مبادی بیرونی و اجتماعی بروز عشق های لطیف و زیبایی شناسانه است. یعنی جامعه ای که چنین شرایطی داشته باشد و برای هنر و ادب و علوم و صنعت و ریاضیات، ارج و منزلتی قائل باشد و تعلیم و تعلم آنها در آن رواج داشته باشد، زمینه آماده تر و مساعد تری برای بروز پدیده های پاک عشقی دارد و بنابراین در چنین جامعه ای، کمتر آلودگی های اخلاقی و ناهنجاریهای اجتماعی وجود دارد. و از آنجا که «المجاز قنطره الحقیقه»و «العشق العفیف او فی سبب فی تلطیف النفس و تنویر القلب»(8)، بنابراین چنین جامعه ای شرایط مساعد و بستر مناسبی برای خداشناسی و حب و قرب به خدا وجود دارد.

این نگاه ملاصدرا است. در این نگاه، با رواج علوم و هنر و فنون و صنایع و ادب و آداب نیکو، جامعه سالمی می توان داشت. به عبارت دیگر در فرهنگی که به این امور بها داده شود و برای علم و ادب و هنر، ارج و منزلت قائل باشد، ناهنجاری های کمتری وجود دارد. در حقیقت با علم و هنر و ادب می توان به مهندسی فرهنگی و اجتماعی پرداخت و این کار صرفاً با امر و نهی و اعمال قدرت و بگیر و ببند میسر نیست. این چشم اندازی است که ملاصدرا چهار قرن پیش فراروی ما قرار داده بود و چهار قرن هم، ما از آن غافل بودیم.

اما زمینه های درونی و روانی برای رخدادهای عشق پاک انسانی، عبارتند از: «قلب لطیف» ، «طبع دقیق» ، «ذهن صاف» و «نفس رحیم». مسلماً بین این دو دسته زمینه، مناسبت و رابطه وجود دارد. جامعه و به تعبیر ملاصدرا قومی که در آن هنر و علم و ادب رواج داشته باشد، افراد در چنین جامعه ای، شانس بیشتری برای داشتن طبع دقیق و قلب لطیف و عطوفت نفسانی و ذهن پاک و صاف دارند .آیا می توان نقشی بالاتر و ئالاتر از آنچه ملاصدرا برای ریاضیات، هندسه، علوم، فنون و صنایع دقیقه و همچنین صنایع لطیفه، قائل شده، تصور کرد؟

در یک جامعه دینی که حکومت یا مبنایی دینی داشته، چه محرکی قوی تر از آنچه ملاصدرا گفته، برای پرداختن به علم و صنعت و هنر، می تواند وجود داشته باشد؟

 

چرا حکمت و عرفان صدرایی، نقش تمدنی ایفا نکرد؟

و اکنون این پرسش قابل طرح است که چرا حکمت و عرفان صدرایی، در جامعه ایرانی، نقش تمدنی ایفا نکرد؟ اگر واقعاً علوم و صنایع و هنرها (و به تعبیر ملاصدرا، صنایع لطیفه)، در چشم انداز عرفانی و فلسفی ملاصدرا، چنین جایگاه رفیع و بلندی دارد که البته، با توجه به بحث های گذشته، دارد، و اگر حکمت و عرفان صدرایی پس از چندی و حداقل در این دو سه قرن اخیر، فلسفه حاکم در جامعه ایران بوده، پس چرا آن تأثیراتی که باید داشته باشد ، نداشته است؟ چرا علم و صنعت و هنر، چندان بهایی نداشته و بنابراین تا قبل از انقلاب اسلامی ایران، چندان پیشرفتی حاصل نشده بود؟

 قبل از پرداختن به این پرسش ها، ممکن است این پرسش مطرح شود که آیا اصلاً چنین انتظاری از حکمت و فلسفه و عرفان صدرایی، انتظاری به جا  است؟ آیا می توان از چشم انداز ملاصدرا، چنین تأثیراتی  در حوزه های علوم طبیعی و ریاضی و صنایع لطیفه و دقیقه انتظار داشت؟ اما با توجه به نکات متعددی که از ملاصدرا بیان کردیم، واقعاً این انتظار کاملاً به جا است. زیرا در یک جامعه دینی، به خصوص یک حامعه شیعی همچون ایرانِ زمان ملاصدرا و چند دهه بعد از او که توجه جدید و گسترده به احادیث و روایات ائمه اطهار صورت گرفته و به تدوین جوامع روایی و یا شروح متعدد بر اصول کافی، فضائل علم و تعقل مطرح است ، آری در یک چنین جامعه ای، برای بها دادن به علوم طبیعی و نیز فنون و صنایع و پرداختن گسترده به آنها، چه انگیزه ای بالاتر و پر قدرت تر از این می تواند وجود داشته باشد که این علوم و فنون از مشکات نبوی ناشی شده است و ریشه در معدن علوم انبیا دارد؟ و چه انگیزه ای بالاتر و پر قدرت تر از اینکه بی اعتنایی به این علوم، به ویژه علوم ریاضی و هندسی، و نپرداختن به آنها، موجب نارضایتی خداوند و بلکه خشم و غضب او و نزول بلاء می شود، وجود دارد؟ آیا می توان در یک جامعه دینی، جایگاهی رفیع تر از این برای علوم طبیعی و ریاضی معتقد بود که این علوم هم مانند علوم الهی، از سرچشمه وحی و توسط انبیاء به بشر هدیه شده و انسان ها باید این علوم را اخذ کنند و به وسیله قوای ادراکی خدادادی، آنها را توسعه دهند؟ آیا در این صورت، نپرداختن به علوم طبیعی و ریاضی، موجب کفران نعمت نمی شود و این کفران، لوازم خاص خود را، از جمله انواع گرفتاری ها و بلاها را به دنبال ندارد؟

همانطور که گذشت، ملاصدرا در کسر اصنام الجاهلیه، به هنگام پرداختن به شخصیت افلاطون به عنوان یک الگوی حقیقی برای یک حکیم و عارف حقیقی، اهمیت علوم ریاضی و هندسی را به شدت برجسته کرد و بر بعد ریاضیات گرایی افلاطون تأکید ویژه داشت. حال جالب است که بدانیم، همه مورخین علم و فلسفه و همه کسانی که در تاریخ فلسفه علم کار کردند،در این مسئله اتفاق نظر دارند که یکی از عوامل تحول غرب بعد از قرون وسطی و گام گذاردن در مسیر پیشرفت و توسعه علمی که تا به امروز هم ادامه داشته، افلاطون گرایی غربیان در قرن 16و17 با تأکید بر بعد ریاضی گرایی او بوده است. برای نمونه دامپی یر در کتاب تاریخ علم بیان نموده که در فلسفه های افلاطونی و نو افلاطونی، عنصر فیثاغورثی نیرومندی وجود داشت و آن عبارت بود از اعتقاد به نسبت های ریاضی در جهان طبیعت، و با احیاء تفکرات افلاطونی در ایتالیای اواخر قرون وسطی و توجه به این عنصر فیثاغورثی، مطالعه طبیعت به راه تازه ای افتاد.(9)

آرتور کوستکر در کتاب بسیار معروف خود، این تحلیل تاریخی را ارائه داده که کشف مجدد ارسطو در اواسط نیمه دوم قرون وسطی اگر چه دست آوردهای مثبتی برای اروپا به دنبال داشت، اما با توجه به تعلیمات جزئی که در مورد طبیعت داشت و در این تعلیمات، علم و ریاضی را از هم جدا کرده بود، مطالعه طبیعت را فلج کرده بود،(10) اما با زوال ارسطو گرایی و تجدید حیات فکری افلاطونی و برجسته شدن جنبه های هندسی و ریاضی آن، همه این بن بست ها شکسته شد.(11)این تحلیل فقط مختص به این دو نیست و در این باره می توان به منابع دیگر نیز رجوع کرد.(12)

حال جای این پرسش بیشتر نمایان می شود که چرا فلسفه و عرفان ملاصدرا که بالاخره بر سایر مکاتب فلسفی غلبه کرد و در ایران تقریباً همه عرصه ها فلسفی را به خود اختصاص داد و فلسفه مشاء و اشراق را از دور خارج کرد و حکمت متعالیه را در صحنه های فلسفی ایران زمین غالب کرد، منشاء چنین تحولاتی نشد؟

آیا مگر نه این است که با توجه به تأکید ملاصدرا بر رواج  دوش به دوش همه فنون و صنایع اعم از دقیقه و لطیفه، و با توجه به حاکمیت حکمت متعالیه و چشم انداز صدرایی، می بایست توجه ویژه ای به همه علوم می شد و جامعه ایرانی را گام هایی به پیش می برد؟ اگر چشم انداز ملاصدرا چنین چشم اندازی است و اگر در این چشم انداز، علوم طبیعی و ریاضی در کنار علوم الهی از چنین جایگاهی برخوردارند و اگر نگاه او به حکمت و فلسفه و عرفان، چنین نگاهی است، پس چرا با وجود استوار شدن حکمت متعالیه و رواج آن و غلبه بر فلسفه مشائی و اشراقی، شاهد رواج این نگاه ها و چشم اندازها نشدیم؟ 

آن تمدن اسلامی ـ ایرانی نیم بند که پایه هایش در اصفهان عصر صفوی و مقارن با دوره ملاصدرا، فراهم شده بود، می توانست با پشت بند فکری ـ فلسفی حکمت متعالیه به شکوفایی برسد، اما نرسید، و حتی برعکس، طومارش برچیده شد و ایران دوباره در تاریکی فرو رفت و با وضعیتی مشابه وضعیت بعد از حمله مغول، رو به رو شد.

این چرا چراها، اما و اگر هایی هم دارد:

باید توجه داشت که اولاً پذیرش حکمت متعالیه ملاصدرا به عنوان فلسفه برتر از طرف اکثر فیلسوفان ایرانی ، هیچگاه به معنای پذیرش اجتماعی آن نیست. واقعاً در جامعه ایرانی و حتی در بین حوزه های علمیه دینی، چقدر به فلسفه ملاصدرا بها دادند، و چقدر به آن پرداختند، و چقدر آن را جدی گرفتند، که حالا، انتظار اینقدر تأثیر را از فلسفه او داریم؟

نه تنها فلسفه ملاصدرا جدی گرفته نشد، که به شیوه های مختلف به مقابله با آن پرداخته شد. اولین دشمن جدی حکمت متعاله ظاهر گرایی و قشری گرایی دینی بود که در قالب اخباری گری ظهور پیدا کرد و حتی اسباب تبعید او را از اصفهان، پایتخت صفویه، و ممانعت از بازگشت او را به اصفهان، بعد از تبعید، فراهم ساخت و مانع رواج افکار ملاصدرا در حوزه ها و اندیشمندان جامعه شدند. چگونه حکمت متعالیه رایج و حاکم بوده و جدی گرفته شده و حال آنکه بوی کفرش بلند بوده و آنانکه اسفارش را تدریس می کردند، باید در خفا تدریس می کردند و اگر هم فردی چون حضرت امام خمینی رحمه الله علیه آشکارا تدریس اسفار می کرد، به قول خود او استکان مصطفی را هم آب می کشیدند! واقعاً همین الان که سی سال از انقلاب کبیر ایران می گذرد، فلسفه در حوزه های دینی چقدر جدی است؟ در حوزه های  اصفهان و مشهد، فلسفه ملاصدرا چه جایگاهی دارد؟ آیا در حوزه های قم، حوزه درس اسفار به صورت عادی و معمولی برقرار است؟

علاوه بر اینها، آنانکه به فلسفه ملاصدرا، دراین دو سه قرن، می پرداختند، چقدر به همه جوانب فلسفه او می پرداختند؟ آیا غیر از این بود که برای آنها، حکمت متعالیه فقط در هسته مرکزی آن،یعنی وجودشناسی، منحصر بوده و به همه افکار و اندیشه های او که کل فلسفه او را تشکیل می داده، توجه نمی کردند. همین الان که فلسفه ملاصدرا در دانشگاه ها و حوزه ها تدریس می شود، آیا به چنین جنبه هایی از فلسفه او که به طور بسیار مختصر بیان شد، توجه می شود؟

مهم تر از همه این ها، توجه به این نکته لازم است که علت شکل گیری یک تمدن یا افول آن و یا پدیده های مانند تحولات اجتماعی و پیشرفت های وسیع علمی، نمی تواند تک عامل باشد. مجموعه ای گسترده از علل و عوامل متعدد باید دست به دست هم دهند تا جامعه ای و ملتی، متحول شوند و پیشرفت کنند و یا در جا بزند و حتی عقب گرد کنند و عقب مانده باقی بمانند. در ایران زمان ملاصدرا استبداد سیاسی و دیکتاتوری حکومتی، بی سوادی عمومی و عوام زدگی دینی بسیار گسترده است. ملاصدرا به این وضعیت اجتماعی و فرهنگی زمانه خود، تصریح کرده و عمق آن را نشان داده است:

«لما رأیت جماعه کثیره من الناس فی هذا الزمان الذی تفاشت فیه ظلمات الجهل و العمیان فی البلدان، و انتشرت فیه غیاهب السفه و البطلان فی اکتاف المساکن و العمران ...(13) » او در این عبارات زمانه خود را توصیف می کند که ظلمت های جهل و تاریکی در شهرها وسعت یافته و سفاهت و بی عقلی در آبادی ها انتشار پیدا کرده است و آنگاه توضیح می دهد که در این وضعیت جماعت زیادی که در عقاید به هذیان گویی افتادند و در علم و عمل دچار فساد گشته اند، حکم عالم را پیدا کرده اند و ارباب توحید و کمال به شمار آمده اند او حتی استبداد حکومتی و گستردگی ظلم به مردم را از نظر دور نداشته و به نقد نقش فقها و علمای زمانه خود پرداخته که به جای نقد این وضعیت و عدم همراهی با آن و حتی غضبناک بودن در برابر آن و خلاصه اعلان موضع شدید نسبت به آن، با فتاوی باطل خود، چنین وضعیتی را تشدید کردند.در اینجا ملاصدرا وارد حوزه نقد اجتماعی شده و در حقیقت فلسفه اجتماعی و سیاسی حکمت متعالیه را مورد پردازش قرار داده که در بخش بعدی به آن پرداخته ام. فقط در اینجا، به این نکته توجه می دهم که امروزه کیست که نداند که استبداد سیاسی و حکومت دیکتاتوری و ظلم و فساد اقتصادی و اجتماعی، باعث رکود و خمودی و عقب افتادگی است.

 

ساحت حماسی و مردمی حکمت متعالیه

ملاصدرا علاوه بر اینکه تاکید ویژه ای دارد بر اینکه حکماء اولیه به همه علوم الهی، طبیعی و ریاضی می پرداختند، به جنبه های اجتماعی و سیاسی حکمت و عرفان و در حقیقت به فعالیت های اجتماعی و سیاسی حکیم و عارف می پردازد و آنها را افرادی می داند که نسبت به اوضاع اجتماعی و آنچه در دور و بر آنها می گذرد، حساس، آگاه و دارای موضع می داند و برای آنها این ویژگی ها را قائل است:

1)     سهل الانقیاد للخیر و العدل

2)     عسر الانقیاد للشر و الجور

3)     عطوفاً علی اهل الرحمه

4)     غضوباً علی الجبابره و المتکبرین(14)

براساس این ویژگی ها، عارف و حکیم حقیقی، باید یک زندگی اجتماعی خاصی داشته باشد و یکی از معیارهای شناخت عارف حقیقی از عارف دروغین، استکبار ستیزی او و مقابله با زورگویان است. علاوه بر این باید خیر خواه باشد و با عدل و عدالت، خوب و راحت کنار بیاید و در برابر شر و ظلم، سخت و مقاوم باشد.

اما حکیم و عارف، به لحاظ روانشناسی هم باید ویژگی های خاصی داشته باشد:

1)      فطره الصافیه

2)      قریحه عن أقاویل المبتدئین الخالیه

3)      طبع زکیه

4)      فهم ذکی

5)      ذهن ثاقب

6)       درک لطیف

7)      حفوظاً و صبوراً علی الکدّ الذی یناله عن التعلم

8)      محباً بحسب الجبله للصدق و أهله

9)      محباً بحسب الجبله للعدل و اهله

10)  محباً بحسب الجبله للحکمه و أهلها

11)  غیر جَموح و لجوج فیما یهواه

12)  لا شرهاً علی مأکول . المشروب

13)  یَهونَ علیه بالطبع الشهوات

14)  ان یکون کبیر النفس عما یشین عندالناس (15)

یعنی حکیم و عارف باید فطرتی صاف و زلال و درک و فهمی خالی از تفکرات بدعت آلود و طبعی غیر آلوده و فهمی هوشمندانه و ذهنی تیز و درکی لطیف داشته باشد، روحیه او به گونه ای باشد که دوستدار صدق و اهل صدق باشد و نیز دوستدار عدالت و اهل عدالت و حکمت و باشد. نباید اصراری برخواسته های شخصی خود داشته باشد نباید پرنوش و پرخور باشد، باید طبع بلند داشته باشد و از آنچه  موجب تحقیر او در نزد مردم می شود، بر حذر باشد.

بنابراین، در نزد ملاصدرا به عنوان یک فیلسوف و به عنوان یک حکیم فقیه، علاوه بر اینکه علوم طبیعی و ریاضی جایگاه ویژه ای دارند و باید آنها را چون الهیات و معارف الهی، الهی دانست و آنها را علومی دانست که انبیا برای بشر به ارمغان آوردند و نباید به آنها بی اعتنا بود، باید حکیم و عارف ،قدرت درک اجتماعی بالایی داشته باشد و با مردم باشد و از حق و حقوق آنها در برابر جائرین، ظالمین، جبارین و متکبرین دفاع کند .

در اینجا بیان این نکته بسیار ضروری است که در خداشناسی و الهیات صدرایی، بی توجهی به مسائل اجتماعی و حق و حقوق مردم در برابر حکومت، هیچ جایگاهی ندارد. او نه تنها فلسفه و حکمت و نیز عرفان شکل گرفته در الهیات حکمت متعالیه را در راستای عدالت و گرایش به اهل عدل و غضبناک در برابر ظلم و زور و تکبر می داند که حتی فقه شکل گرفته در بستر حکمت متعالیه را نیز فقهی در جهت دفاع از حقوق مردم و فقهی در جهت منع دستگاه حکومت و سیاست نسبت به دست درازی به حق و حقوق مردم می داند.او روح حکمت را پاک شدن انسان از آلودگی ها می داند و می گوید بر حکماء و صوفیه(عرفا) واجب است که ابواب حکمت را بگشایند و عقل ها را تهذیب و تزکیه کنند وعقل ها را به دو دسته آداب مجهز و تأدیب کنند یکی آداب شرعیه و دیگری آداب حکمیه(یا معرفت های عقلی)(16)

او بعد از بیان اینکه امروزه به کسانی فقیه و حکیم و صوفی اطلاق می شود که اوصافی ضد حکیم و فقیه و صوفی دارند، به آسیب شناسی فقه در زمان خود می پردازد و فقها زمانه خود را این گونه تند و تیز و غیر محافظه کارانه و انقلابی، به نقد می کشد.

«کما یقع اسم «الفقیه» علی من یتقرب الی الحکام و السلاطین من الظلم و الاعوان بوسیله الفتاوی الباطله و الاحکام الجائره الموجبه لجرءتهم فی هدم قوانین الشریعه و جسارتهم فی ارتکاب المحرمات، و تسلیطهم علی العجزه و المساکین و التصرف فی اموالهم...»(17)

آری کسانی که عنوان فقیه را به یدک می کشند، خود را به حاکمان و پادشاهان ظلم و جور نزدیک می سازند و به آنها جرأت می دهند تا قوانین شریعت را زیر پا گذارند و از طریق همین فتاوی که به تعبیر خود ملاصدرا حیله های شرعی هستند،(18)به آنها جسارت می دهند تا محرَّمات را مرتکب شوند و به آنها یاری می دهند تا بر سر مردم بیچاره و محرومان، تسلط بیشتری پیدا کنند و اموال آنها را به تصرف خود درآورند.

از نظر ملاصدرا همه علوم الهی اعم از حکمت و عرفان و فقه و اخلاقش، یک وجه اجتماعی و سیاسی دارد و آن ریشه ها و پایه های ظلم را خوب شناختن، به آن یاری نرساندن، در برابر آن غضبناک بودن و در مقابل، عدالت و اهل عدالت را دوست داشتن و به تعبیر صریح ملاصدرا «غضوباً علی الجبابره و المتکبرین».در این صورت آیا می توان حکمت متعالیه و فلسفه صدرایی را، عرفان هپروتی، ضد علم و ضد پیشرفت بدانیم؟!

آیا چنین حکمت و عرفانی را می توان از نوع عرفان های عزلت گزین و ضد علم و عقل و مایه ی عقب ماندگی دانست؟ آیا چنین قضاوت ها و تحلیل هایی در مورد حکمت  عرفان صدرایی می تواند صحیح باشد:؟

 واقعاً چرا ما با سرمایه های اجتماعی و فرهنگی و فکری خود، این قدر سر جنگ داریم و آنگاه انتظار پیشرفت و ترقی داریم. آیا با توجه به آنچه به طور صریح و مستقیم از خود ملاصدرا نقل کردیم به دست نمی آید که اگر فلسفه صدرایی، در طول این چند قرن گذشته، مورد توجه جدی قرار می گرفت و به همه ابعاد تفکر او پرداخته می شد، می توانست سنگ بنای چه تحولاتی باشد؟ آیا فلسفه ملاصدرا با این ویژگی ها، یک فلسفه و حکمت با نقش های مدنی و تمدنی،  نبود؟ آیا اگر حکما و فلاسفه بعد از ملاصدرا که پیروان فلسفی و حکمی او به شمار می آمدند، به همه جنبه های حکمی و عرفانی حکمت متعالیه توجه می کردند و فقط بر روی هسته مرکزی فلسفه او که وجود شناسی بود، متمرکز نمی شدند و به ابعاد پیرامونی آن هم می پرداختند، آن وقت آیا از دل این حکمت و فلسفه، بها دادن به علوم و پرداختن به همه شاخه های علمی اعم از الهی و طبیعی و ریاضی بیرون نمی آمد؟و حتی فنون و صنایع و شاخه های هنری، ارج و قرب پیدا نمی کرد و نقش همه آنها در سلامت اجتماعی و بهداشت روح دینی جامعه، مورد توجه قرار نمی گرفت؟ و آیا این حکمت و فلسفه تمدن ساز نبود؟ و آیا دیگر کسی پیدا می شد که فلسفه ملاصدرا را، لفاظی، انتزاعی، عرفانی از نوع هپروتی و مایه عقب ماندگی بداند؟

به هر حال فلسفه ملاصدرا و افکار و چشم انداز های او در باب فلسفه، حکمت، عرفان و فقه که روح و حقیقت همه اینها معرفت به حق است، معرفتی که لازمه اش مبارزه با تکبر و زورگویی و کوتاه کردن دست درازی حکومت به جان و مال مردم است، و نیز افکار و اندیشه های او در باب جایگاه علوم طبیعی و ریاضی و نیز فنون و صنایع دقیقه و لطیفه، هیچ مجال بروز اجتماعی نداشت و نمی توانست در چنین جامعه ای، تأثیرات اجتماعی، سیاسی ، فرهنگی و علمی اش را به جا بگذارد، فلسفه ملاصدرا بسیار جلو تر از زمان خودش بود. اما سرانجام کار خود را کرد زیرا، تقریباً سه قرن و نیم بعد، شخصیتی ظهور کرد که مشرب و مکتبش صدرایی بود، عرفانش نیز صدرایی بود، یعنی حماسی و ظلم ستیز و مردمی بود، و فقهش نیز روح صدرایی داشت یعنی فقهی بود که با ظلم و استبداد کنار نمی آمد و البته این روح و حقیقت عرفان و فقه و حکمت و فلسفه، در واقع، همان حقیقت ناب شیعی بود که در حکمت متعالیه تبلور یافته بود و این میراث اکنون بعد از سه قرن و نیم به شخصیتی چون امام خمینی قدس سره رسید و انقلاب اسلامی ایران را رقم زد.ولی با همه این اوصاف، فلسفه ملاصدرا همچنان مظلوم است، نه به جهت نقادی آن که به جهت قضاوت هایی که ازسر بی انصافی، در مورد آن صورت می گیرد.

فقط کافی است به یکی از این تحلیل ها که مرتباً هم تکرار می شود توجه کنیم. این تحلیل را از آن جهت مطرح می کنم که شما خواننده عزیز، می توانید با توجه به بحثی که داشتیم و بامراجعه به متن عباراتی که از ملاصدرا نقل شد، به نادرستی آن پی ببرید.

اگر به آثار آقای دکتر یثربی مراجعه کنید، با این تحلیل مواجه می شوید که در غرب و جهان اسلام دو جریان عکس هم رخ داده است و نتیجه این دو جریان نیز، تحول و پیشرفت و توسعه در غرب و افول و عقب ماندگی در جهان اسلام و به ویژه در ایران بوده است.(19) در غرب، از ابتدا تا انتهای قرون وسطی، جریانی از افلاطون گرایی به ارسطو گرایی رخ داد، یعنی تفکر فلسفی غرب در مرحله اول از نوع افلاطونی آن (=اشراق) بود و نماد بارزش هم آگوستین، اما در اواخر قرون وسطی، به واسطه ترجمه آثار ابن سینا و ابن رشد، ارسطو، مجدداً برای غربی ها کشف و بازشناسی شد و آنها گرایشات ارسطویی پیدا کردند و نماد بارزش هم توماس آکویناس بود. بنابراین غربی ها از اشراق به تعقل و تفکر روی آوردند و شد آنچه شد. اما در ایران جریان کاملاًٌ بر عکس رخ داد. تفکر فلسفی در مرحله اول ارسطویی بود و نماد بارزش ابن سینا، اما با پیدایش فلسفه سهروردی و به ویژه عرفان ابن عربی و نفوذ غالبی این دو در تفکر فلسفی و به اوج رسیدن آن در فلسفه صدرایی، گرایشات افلاطونی و نوافلاطونی جایگزین گرایشات ارسطویی شد و از تفکر و تعقل به سمت اشراق و خیال متمایل شدند و از عالم واقع روی گرداند و به عالم هپروت روی آوردند و ارمغان آن هم عقب ماندگی بوده است.

مباحث گذشته نشان می دهند که این تحلیل، کاملاً نادرست، ساده انگارانه و توأم با بی انصافی نسبت به فلسفه ملاصدرا است. اولاً نادرست است زیرا همانطور که گذشت، اصلاً نقش افلاطون گرایی غربیان را در مرحله انتهایی قرون وسطی و ابتدایی عصر جدید، به ویژه قرنهای 15و16لحاظ نکرده است، ثانیاً ساده انگارانه است زیرا به مجموعه ای از عوامل متعددرا که به نحو ترکیبی و پیچیده، دست به دست هم می دهند تا یک پدیده ای همچون پیشرفت و توسعه یا عقب ماندگی رارقم می زنند، توجه نشده است و ما به بعضی از عوامل آن اشاره کردیم. اما توأم با بی انصافی است زیرا ملاصدرا همان عاملی را که غربی ها یکی از عوامل اصلی تحول و پیشرفت علمی در غرب می دانند، یعنی همان تأکید بر بعد ریاضیات گرایی افلاطون، به شدت برجسته کرده و مورد تأکید قرار داده و نیز برای علوم طبیعی و ریاضی شأنی همچون علوم و معارف الهی قائل شده و آنها را ارمغان انبیاء و نشأت گرفته از مشکات نبوی دانسته و بی اعتنایی به آنها را اسباب نزول بلایی از طرف خداوند دانسته و همچنین او رسماً و صریحاً و بدون محافظه کاری و احتیاط کاری، و کاملاً انقلابی و تند و تیز، وارد حوزه نقد اجتماعی شده، فقه و فلسفه و حکمت و عرفان را آسیب شناسی کرده و به روح فلسفه و فقه و عرفان که معرفت الهی است و اینکه این معرفت الهی چه عمقی دارد و چه دستاوردهای اجتماعی دارد پرداخته است و علماء دین اعم از فقها و حکماء را مسئول وضعیت اجتماعی دانسته است.

آن وقت آیا این بی انصافی و ظلم نسبت به ملاصدرا، فلسفه او و دیدگاه های او نیست که آن را مایه ی عقب ماندگی جامعه ایرانی بدانیم. حقیقتاً فلسفه ملاصدرا حکم یک بذر پرمحصولی را داشت که اگر در زمینه مساعدی قرار می گرفت و به آن بهای لازم را می دادند و به همه جنبه های افکار او می پرداختند و حقش را ادا می کردند، می توانست به یک درخت تنومندی تبدیل شود و برای جامعه ما، میوه ها و دست آوردهای علمی و تمدنی به همراه داشته باشد. اما اخباری گری و قشری گرایی و جمود فکری از یک طرف و بی سوادی و کم خردی عمومی از طرف دیگر، که ملاصدرا به هر دو عامل تصریح کرده و آن را همان جاهلیت زمانه خود دانسته و بت های این جاهلیت را نیز معرفی و نقد کرده، مانع توجه به جنبه های بسیار مترقی، تمدن ساز و حماسی حکمت متعالیه شد.

 

کسر اصنام الجاهلیه و احیاء العلوم الدین

با توجه به اینکه یکی از محورهای اصلی تحلیل من در این مقاله، «کتاب کسر اصنام الجاهله» ملاصدرا بود و با توجه به اینکه بسیاری از عبارات ملاصدرا در این کتاب از دیگران اخذ شده، اما در پایان این مقاله، واقعاً لازم و به جا است که این مسئله مورد اشاره قرار گیرد که اگر چه او عبارات دیگران را اقتباس نموده، اما با آنها افکار خاص خود را ساخته و پرداخته کرده که صاحبان آن عبارات اصلاً با این افکار، همخوانی نداشته و درصدد بیان این نوع اندیشه ها نبودند.

آقای دکتر محسن جهانگیری به عنوان مصحح کتاب مذکور، زحمات زیادی را متحمل شده و سرچشمه های اخذ عبارات را پیدا نمود و در مقدمه ای که بر آن کتاب نگاشته اند، چنین نوشته اند:

«تقریباً همه مطالب و اکثر عبارات و احادیثی که در این رساله آمده، جز در موارد معدود،از آثار پیشینیان صدراست، که اغلب بدون ذکر نام و نشان و ظاهراً بدون مراجعه به کتب حدیث به نقل آنها پرداخته است. البته در این میان، کتاب احیاءعلوم الدین غزالی جای خاصی دارد، که او بیش از همه به این کتاب نظر داشته و مطالب آن را تلخیص کرده است.

چنانکه خود ـ آنجا که درباره علامات دوستان خدا سخن می گوید ـ تصریح می کند که «فهذه جمله من کتب من مجامع علامات المحبین للله تعالی، نقلتها تلخیصاً من کتب العرفا خصوصاً کتاب الاحیاء» و در خاتمه رساله هم می نویسد که:« و لخصناه من بعض کتب العرفاء»(20)

اما باید توجه داشت که خود ملاصدرا اجمالاً سر چشمه های اخذ عبارات را بیان کرده و حتی به کتابی که بیش از همه مورد توجه قرار داده، تصریح کرده و نام آن را ذکر نموده، ولی مسئله اساسی تر این است که ملاصدرا فقط نخواسته اخذ و تلخیص کند، او در این کتاب طرحی نو افکنده است. در این طرح، حکمت و فلسفه و عرفان، اولاً رنگ و بوی حماسی  و انقلابی به خود گرفته، زیرا این حکمت و عرفان علیه زورگویان (جبابره)و خود بزرگ بینان(متکبرین) موضع گیری شدید دارد و به عدالت و عدالت پیشگان، مهر و محبت دارد.  خداشناسی و خدا پرستی که هم حقیقت عرفان است و هم روح حکمت و فقاهت، با ظلم دستگاه حکومتی و تسلط و تصرف نابجای آن بر اموال مردم بیچاره، ناسازگار است. ثانیاً همه علوم اعم از الهی، طبیعی، ریاضی جایگاه ویژه ای دارند و باید به آنها بهاء داد و باید آنها را فراگرفت و دوری از این علوم موجب غضب خداوندی است. ثالثاًعلم و حکمت و عرفا و به طور کلی حقیقت شناسی و معرفت، مرز ندارد و مومن حقیقی که اسلام واقعی را شناخته،تنها تعصبش در برابر حقیقت است و در این حقیقت شناسی، جنسیت، رنگ، قومیت و نژاد، دخالتی ندارد. عرب و ایرانی و یونانی و دیگران، همه از این حقیقت شناسی، به نحوی بهره مند هستند و باید از این بهره مندیها نیز بهره وری کرد.

     این طرحی نیست که غزالی در کتاب الاحیاء علوم الدین پرورانده، و حتی غزالی نمی تواند با این افکار و اندیشه هایی که ملاصدرا در کتاب کسر اصنام الجاهلیه، در صدد تبیین آنها بود، سر سازگاری داشته باشد، زیرا ملاصدرا در کتاب مذکور به شدت به مقوله انقلاب اجتماعی نزدیک شده است،اگر چه مفاهیمی چون انقلاب اجتماعی و انقلاب سیاسی، مفاهیمی جدید به شمارمی آیند و در ادبیات سیاسی گذشته جای نداشته است. اما هنگامی که ملاصدرا در وصف نشانه های محبین خدا می نویسد :

   و منها ان یکون مشفقاً علی خلق الله، رحیماً علی عباده، مبغضاً علی اعداء الله من الکفره، و الظلمه و الفسقه و الاشرار شدیداً علیهم، کما وصف الله تعالی أحبّاءه بقوله «اشداء علی الکفار رحماءبینهم»(21)

در حقیقت ظالم را در کنار کافر، دشمن خدا دانسته و محب خدا که البته حکما و عرفا و فقهای حقیقی، مصداق اتم آن می باشند، باید به شدید ترین وجه علیه او اقدام کنند.

این نحوه تفکر در عرفان کجا و آن نگاه غزالی در احیاء العلوم کجا که در مراتب امر به معروف و نهی از منکر، فقط حد پند دادن را نسبت به پادشاه ظالم روا می داند، اما اصلاً قهر را جایز نمی داند.(22)

همچنین جایگاه علوم عقلی و طبیعی و ریاضی در کنار علوم الهی، در طرح ملاصدرا ، کجا و نگاه غزالی به این علوم کجا که همه آنها را موجب ضلالت می داند و اشتغال مسلمانان را به آنها غیر مجاز و به شدت رد می کند.(23)

آری یکی چون غزالی ریاضیات را غیر مجاز و موجب گمراهی و کفر می داند و یکی چون ملاصدرا، ریاضیات را منشاء گرفته از مشکات نبوی می داند و بی اعتنایی به آن را موجب نزول بلای الهی و فراگرفتن آن را موجب رفع بلا می داند.

با توجه به این مباحث باید گفت که ملاصدرا عبارات دیگران را در جهت ساخته و پرداخته کردن نگاه خود به کار گرفته و در مجموع معنایی دیگر و چشم اندازی دیگر به ارمغان آورده است. و شاید خود ملاصدرا به همین جهت بوده که در نسخه ی خطی که به دستخط خود او است، کلمه ی «خصوصاً الاحیاء» را در عبارات «نقلتها تلخیصاً من کتب العرفاء خصوصاً کتاب الاحیاء» خط زده است.(24)

 

جان کلام و ختم مقال:

1-در حکمت و عرفان ملاصدرا، همه علوم اعم از الهی، طبیعی و ریاضی در اصل و اساس خود ارمغان انبیا است و باید به آنها پرداخته شود و در یک جامعه ی دینی و الهی، باید همه این علوم مورد تعلیم و تعلم باشد و رشد کند.

2-بی اعتنایی به این علوم ریاضی و فرانگرفتن آنها، یک جامعه را در گرفتاری و حتی بلایای الهی غوطه ور می سازد.

3-از نظر ملاصدرا  در یک جامعه ی دینی، اگر حکمت و عرفان و فلسفه، بی ارزش باشد، ظاهر گرای و جمود گرایی توأم با کم خردی و کورفکری رواج پیدامی کند و بستر ظهور یک جاهلیت جدید با بت های انسانی و شخصیتی فراهم می شود و خرافات دینی به جای معارف اصیل دینی، فراگیر می شوند، و اینجا است که یک پدیده اجتماعی به نام عوام زدگی دینی شکل می گیرد.

4-روح و حقیقت فقه و فلسفه و عرفان در حکمت متعالیه، از یک طرف خواهان رواج همه علوم و عقل گرایی، و از طرف دیگر ظلم ستیز است و شدیداً با زورگویی مبارزه می کند و خواهان خیر و صداقت و عدل است، تا آنجا که ظالمان در کنار کفار، دشمنان خدا به حساب می آیند و باید با آنها، به عنوان مصداق «اشداء علی الکفار و رحماء بینهم » عمل شود و اینجا است که حکیم و عارف واقعی در چشم انداز صدرایی تا  مرز انقلاب اجتماعی و سیاسی پیش می رود.

5-بی سوادی و عوام زدگی دینی و کور فکری و کم خردی عمومی، در یک جامعه دینی، زمینه و بستر  ظهور فقهاء،حکما و عرفای قلابی و پذیرش عمومی و اجتماعی آنها را فراهم می کند.

6-حکمت و عرفان صدرایی، حماسی، تمدن ساز، هنر پرور و شدیداً قائل به ورود در حوزه نقد اجتماعی و سیاسی است، البته اگر همه جنبه های نگاه حکمی و عرفانی ملاصدرا مورد تحقیق و نظریه پردازی قرار گیرد و اساتید فلسفه و دانشجویان فلسفه فقط بر هسته مرکزی وجود شناسی حکمت متعالیه متمرکز نشوند و فقط به آن اکتفا نکنند.

 

 

                     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع:

1ـ ملاصدرا، کسر اصنام الجاهلیه، تصحیح و تحقیق و مقدمه محسن جهانگیری، تهران، انتشارات بنیاد حکمت اسلامی صدرا،1381،ص 58

2ـ همان، 59ـ 58

3ـ همان ص 60

4ـ ملاصدرا، الاسفار الاربعه، بیروت، 1981، ج7، ص148ـ118

5ـ همان،ص 173ـ172

6ـ همان، ص 172

7ـ همان

8ـ همان، ص 174ـ173

9ـ دامپی یر، تاریخ علم، ترجمه عبدالحسین آذرنگ،  تهران، 1371 ، سمت ص135 ـ134

10ـ آرتور کاستلر، خوابگردها، ترجمه منوچهر روحانی، شرکت سهامی کتاب های جیبی، تهران،1361، 117ـ 116

11ـ همان، ص 228ـ 227

12ـ از جمله:

الف) آ. سی. کرومبی، از آگوستین تا گالیله، ترجمه احمد آرام، سمت، تهرا ن 1373،، ص 89ـ 88 و 150ـ 149

ب) جان لازی، درآمدی تاریخی به فلسفه علم، ترجمه علی پایا، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، 1362، ص25 ـ 19 و نیز 85ـ 57

13ـ ملاصدرا، کسر اصنام الجاهلیه، ص4

14ـ همان، ص 64

15ـ همان

16ـ همان ص 63

17ـ همان، ص 54

18ـ همان ص55

19ـ سید یحیی یثربی، فلسفه مشاء، بوستان کتاب ، قم، 1383، ص 29ـ 28

ایضاً همو، حکمت اشراق سهروردی، بوستان کتاب، قم، 1385، ص 24ـ 23

ایضاً همو، عیار نقد(2)، بوستان کتاب، قم، 1383،ص 15ـ 14

20ـ ملاصدرا، کسر اصنام الجاهلیه، مقدمه مصحح، ص سی و چهار و سی و پنج

21ـ همان ص 108ـ107

22ـ غزالی، احیاء علوم الدین، ترجمه مؤید الدین محمد خوارزمی، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1364، ص737

23ـ غزالی، معیار العلم، قاهره، 1329، ص117. و ایضاً فاتحه العلوم، قاهره، 1323، ص 56 و ایضاً المنتقذ من الضلال، قاهره، 1309، ص 29

24ـ ملاصدرا، کسر اصنام الجاهلیه، مقدمه مصحح، ص سی و پنج( پاورقی)


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :
 
 

منتخب نواها

 

 
 
 
 
 

حديث

 

أساسُ إلاسلامِ حُّبی و حُّبُّ أهلِ بَیتِی

رسول خدا فرمودند: بنیاد و ریشه­ ی اسلام محبت به من و اهل بیت من است.

میزان الحکمه، ج 6، ص2549، حدیث8805

 
 
 
 
 

لينک هاي مفيد