RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 60046

رویکرد حکمت متعالیه به هنر اسلامی

فلسفی

ملاصدرا شاید تنها فیلسوف در عالم اسلام باشد که هنر را به عنوان صنعت شناخته و در عین حال با دیدی زیبایی­ شناسانه به هنر، آن را به صنایع لطیفه تعبیر کرده است. وی با توجه با آثار روان شناختی و جامعه شناختی هنر در جامعه و نیز تحولات ناشی از رواج تعلیم و تعلم صنایع لطیفه، معتقد است قومی که این صنایع را در بین آن­ها رواج داشته است، زمینه های بیشتری را برای توجه به خداوند و زیبایی­ های او دارند و عشق­ های پاک انسانی در چنین جوامعی بروز بیشتری دارد. در این مقاله با توجه به این بُعد از فلسفه­ ی ملاصدرا، مبانی فلسفی وی درباره­ ی هنر، حکمت هنر و زیبایی­ شناسی هنری مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است.

لازم به ذکر است که مقاله زیر از کتاب " جستارهایی در چیستی هنر اسلامی" ( مجموعه مقالات و درس گفتارها) با عنوان " رویکرد حکمت متعالیه به هنر اسلامی" نوشته آقای دکتر سید مهدی امامی جمعه می­ باشد که در دفتر اول ، پاییز 1388 به چاپ رسیده است.

چکیده:

     ملاصدرا شاید تنها فیلسوف در عالم اسلام باشد که هنر را به عنوان صنعت شناخته و در عین حال با  دیدی زیبایی­ شناسانه به هنر، آن را به صنایع لطیفه تعبیر کرده است.

      وی با توجه با آثار روان شناختی و جامعه شناختی هنر در جامعه و نیز تحولات ناشی از رواج تعلیم و تعلم صنایع لطیفه، معتقد است قومی که این صنایع را در بین آن­ها رواج داشته است، زمینه های بیشتری را برای توجه به خداوند و زیبایی­ های او دارند و عشق­ های پاک انسانی در چنین جوامعی بروز بیشتری دارد.

      در این مقاله با توجه به این بُعد از فلسفه­ ی ملاصدرا، مبانی فلسفی وی درباره­ ی هنر، حکمت هنر و زیبایی­ شناسی هنری  مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته است.

   مقدمه:

     صدرالدین محمد شیرازی، ملقب به صدرالمتألهین، بزرگ فیلسوف مکتب فلسفی اصفهان و بنیان­گذار حکمت متعالیه، شاید تنها فیلسوف در عالم اسلام باشد که هنر را به عنوان صنعت شناخته و در عین حال زیبایی شناسانه به آن نگریسته و از آن به صنایع لطیفه تعبیر کرده است. ملاصدرا قطعاً تنها فیلسوف در عالم اسلام است که به آثار روان شناختی و جامعه شناختی هنر توجه کرده و تحولات ناشی از رواج تعلیم و تعلم صنایع لطیفه و هم­چنین سایر علومی را که بی­ ربط با صنایع لطیفه نیستند، مانند ریاضیات، هندسه، فنون و علوم ادبی، در درون فرد و جامعه مورد توجه قرار داده است. از نظر ملاصدرا قوم و امتی که این علوم و صنایع در بین آن­ ها رواج داشته باشد، امکان­های بیشتر و زمینه­ های مناسب­تری برای توجه به خداوند و زیبایی­ های خداوند دارند و در نتیجه در چنین اقوامی، عشق­ های پاک انسانی بروز و ظهور بیشتری دارد.

      متأسفانه تاکنون به این بُعد از فلسفه­ ی ملاصدرا توجهی نشده است و نظریاتی که در این باره دارد، کاملاً مورد غفلت واقع شده است.

        در این مقاله، با استناد  به عبارات ملاصدرا، مبانی فلسفی او  را  درباره­ ی هنر، حکمت هنر و زیبایی­ شناسی هنری مورد بررسی و تحلیل قرار داده­ ایم.

 هنر فرایندی از نگاه تا تصویر

        آن­ چه زیبایی شناسی هنری را پی­ ریزی می­کند نگاه و تصویر است. تاکنون هیچ اثر هنری بدون نگاه و تصویر به­ وجود نیامده است. باید توجه داشت که نگاه در هنر، یک نگاه ساده­ ی انفعالی نیست، بلکه مراد، نگاهی است که خیال در آن نقش بسیار فعالی ایفا می­ کند.

        هنرمند قبل از این­ که به تصویر درآورد و چیزی به نام اثر هنری خلق کند، باید "نگاه" داشته باشد و هنرِ "چگونه نگاه کردن" را فرا گفته باشد. لئوناردو داوینچی، اساس هنر را در همین دیدن و چگونه دیدن می­ دانست. جمله­ ی او در این­ باره بسیار قابل تأمل است: «مقصود از نقاشی و مجسمه­ سازی دانستن چگونگی دیدن است.»1

        همین گونه­ ی خاص دیدن  و نگاه کردن است که به هنرمند انگیزه­ ی لازم و نیز الهام می­ دهد تا صورت­ گری داشته باشد و دست به خلاقیت­ های هنری بزند. اما این سؤال قابل طرح است که این دیدن، چگونه دیدنی است؟ و چه ویژگی­ ها یا خصلت­ هایی دارد؟

      البته چگونه دیدن یا چگونه نگریستن در هنر و زیبایی شناسی هنری، بسیار متنوع است و نمی­ توان برای آن چارچوب و روش قرار داد و آن را فرمول ­بندی و در نتیجه آموزشی نمود، اما می­ توان ویژگی­ ها یا خصلت­ های مشترکی در آن­ ها پیدا نمود. این ویژگی­ ها به ما کمک می­ کنند تا دورنمایی از نحوه­ ی نگاه هنرمند و آن­ چه در نگاه هنرمند رخ می­ دهد، پیدا می­ کنیم.

      کسی هنرمند است و می­ تواند هنرمند باشد و اثر هنری خلق کند که در مرحله­ ی اول بتواند به آن­چه پیرامون اوست نگاه جدید و تازه داشته باشد در همین نگاه نو است که فرآیند آشنایی­ زدایی صورت می­ گیرد گویی آن­چه هنرمند می ­بیند، تازه خلق شده ­اند و همان نیستند که دیروز یا دو روز پیش دیده است. اگر کسی این نحوه­ ی دیدن را داشته باشد بسیار هیجان­ بخش است. اما این نگاه علاوه بر این­ که تازه و هیجانی است، توأم با احساس لذت، بهجت و رضایت­ مندی است. شاید لذت و التذاذ آن ناشی از همین هیجان­ ها باشد. انسانی که می­تواند این­ گونه نگاه کند، از یکنواختی و روزمرگی رهایی پیدا می­کند و دچار وجد و تواجد می­شود.

         این نحوه ­ی نگاه، زیبایی­ شناسانه است و انسان را واجد تجربه­ های جدیدی می­ کند. باید توجه داشت که آن­ چه در نگاه­ ها و تجربه­ های زیبایی­ شناسانه و غیر زیبایی­ شناسانه مشترک است، فاعل شناسا و موضوع شناسا است؛ یعنی در هر دو، مواجه ه­ای صورت گرفته است، مواجهه­ ی کسی با کسی یا چیزی، اعم از این­ که درونی یا بیرونی باشد. اما آن­ چه این دو را از هم متمایز می­ کند گستره و تنوع ارتباطی است که در آن مواجهه، بیننده با موضوع برقرار می­ کند. برای مثال هنگامی­ که ما با پدیده ­ای معمولی و تکراری مانند باز بودن پنجره ­ی اتاق مواجه می­ شویم، فقط ذهن ما با این پدیده درگیر می­ شود و مسئله­ ی ما در این مورد، صرفاً این است که عامل بازشدن پنجره چیست؟ اما هنگامی­ که با پدیده­ ای زیبا مثلاً با یک تابلوی زیبای نقاشی یا منظره­ ی زیبای غروب خورشید مواجهه می­ شویم، نه فقط ذهن ما را به سوی خود جلب می ­کند، بلکه احساسات و عواطف و هم چنین خیال و تخیل و حتی دل و قلب ما با آن درگیر می­ شود و این تفاوت بسیار آشکار و مهمی است که آگاهی­ ها، نگاه­ ها و تجربه­ های زیبایی­  شناسانه را از سایر نگاه­ ها و تجربه­ ها متمایز می­ سازد.

     حال اگر انسانی بتواند به قول داوینچی، واجد نحوه­ ی نگاه یا چگونه دیدنی باشد که در پرتو آن، تازه و زیبا ببیند، آن­ گاه به همه­ ی قوا و ابزارهای ادراکی خود با آن مواجه می­ شود و با همه­ ی وجود خود با آن درگیری پیدا می­ کند؛ گویی در دنیای جدیدی به سر می­ برد و این­ جاست که یک تجربه­ ی زیبایی­ شناسانه برای او رقم می ­خورد.

       یکی از رموز بیان­ ناپذیری این نحوه­ ی نگاه ­ها و تجربه­ ها نیز همین گستره­ ی ارتباطی بین انسان و موضوعی است که با آن مواجهه پیدا کرده است. این بیان­ ناپذیری، انسان واجدِ چنین تجربه­ هایی را به کاربرد زبان تصویری سوق می­ دهد و        این­جاست که هنر پدیدار می­ شود و چیزی به نام اثر هنری خلق می­ شود.

       آن­ جا که مفاهیم در قالب گفتار و نوشتار نمی­ توانند نقشی ایفا کنند، تصاویر جایگاه خاصی پیدا می­ کنند و دارای نقش می­ شوند. حقیقت هنر، چیزی جز به تصویر درآوردن آن نگاه­ های هنری و زیبایی­ شناسانه نیست و تصویر در هنر نیز چیزی جز پیکر یا تجسم آن نگاه­ ها نیست. در همه ­ی هنرها أعم از نقاشی، مجسمه­ سازی، موسیقی، خطاطی، رمان، شعر، تئاتر، گچ­بری و ... ما شاهد چنین رخدادی هستیم. هنر از نگاه شروع می­ شود و به تجربه­ های سراسر در می­ آید و صورتی عینی پیدا می­ کند و

این­ چنین، به بیان درآورده می­ شود.

      اما این صورت و تصویر چه هنری دارد؟ به بیان دیگر چه توانایی­ ها و قابلیت­ هایی دارد؟ و اساساً چرا هنرمند نگاه­ ها و تجربه­ های این چنینی خود را به تصویر درمی­ آورد و در معرض نگاه­ و تماشای دیگران قرار می­ دهد؟ آیا هنرمند صرفاً به واسطه­ ی هیجانی که پیدا کرده دست به کار خلق تصویر شده است؟

     البته تا کسی به شگفتی نرسد، نمی­ تواند شگفتی­ آفرینی داشته باشد. اما همه­ ی این رخداد را نمی­ توان در هیجان هنرمند دید. به نظر من در پشت صحنه­ ی این صورت دادن و به تصویر درآوردن، یک اراده و آگاهی وجود دارد. این اراده و آگاهی، حاکی از این است که هنرمند می­ خواهد نگاه­ ها و احساس­ های زیبایی­ شناسانه­ ی خود ، هم­ چنین لذت، بهجت و سرور درونی خود، و نیز هیجان و به طور خلاصه تجربه­ ی زیبایی ­شناسانه­ ی خود را به دیگران انتقال دهد و دیگران را در همه­ ی این زیبایی­ ها و لذت­ ها شریک گرداند. اما او می­ داند که این انتقال به شیوه های معهود، که فقط زبانی- مفهومی هستند، امکان­ پذیر نیست و     این­ جاست که دست به دامن تصویر می­ شود و بنابراین انواع بیان­ های تصویری خلق می­ شود. رشته­ های مختلف هنری نیز در سیر تکامل بیان­ های تصویری به وجود می­ آید و البته پیشرفت ابزارسازی و پیدایش تکنولوژی و تکامل علوم و فنون نیز بسیار کارساز بوده و هم در تنوع رشته­ های هنری و هم در سیر پیشرفت هریک از این رشته­ ها نقش داشته ­اند.

      ملاصدرا و ساحت ربوبی نگاه و تصویر

         در حکمت متعالیه، خدا واجد نگاه و فاعل تصویر است. نگاه خداوند همانا علم اوست و این همه نقوش و تصاویر که عوالم را رقم زده است، تجلی علم اوست. او در حقیقت با خلق همه­ ی عوالم که الی­ الابد امتداد دارد، نگاه خود را که همان علم اوست به تصویر در آورده است.

        ملاصدرا بسیار دقیق و زیبا، در مرحله­ ی اول رابطه­ ی عالَم را با علم حق تبیین می­ کند:

«و اعلم ان  حقائق آیات الله و بدایع حکمته، و جوده و رحمته ثابته اولاً فی علم الله و غیب الغیوبه علی وجه لا یعلمه الا هو»2

         آن­گاه او بیان می­ کند همه ­ی این حقایق در همه­ ی این عوالم که به نحو  اکمل  و  ابسط مستتر در علم ذاتی حق است، به واسطه­ ی قلم قدرت حق به نگارش در می­ آید و به ظهور می ­رسد و بنابراین همه­ ی عوالم امکانی از غیب تا شهادت، مرتبه به مرتبه، متحقق می­ شوند.

     ملاصدرا سپس در مقام تمثیل، جریان خلقت را از نگاه تا تصویر، به آن­ چه در عالم انسانی رخ می­ دهد، تشبیه می­ کند و می­ نویسد: «و هذا کما ان المتکلم یتفکر اولاً و یخطی بباله و یحضر فی خیاله صوره......یخرجه من حد الضمیر.......الی حد الخارج و الی الشهادة»

     «هذا» در عبارت فوق، اشاره به همین جریان خلقت الهی دارد و این جریان در نگاه ملاصدرا مانند کلام انسانی است که ابتدا فکر می­ کند و چیزی در ذهنش حاضر می­ شود و سپس در خیالش صورتی پیدا می­ کند و آن­ گاه از حد ضمیر او خارج می­ شود و تحقق عینی پیدا می­ کند؛ یعنی صورت گفتار پیدا می­ کند. البته باید توجه داشت که خداوند منزه از این است که سیر فکری یا قوه­ ی خیالی داشته باشد و مراد ملاصدرا این است که  همان­ طور که کلام و کتابت انسان و همه­ ی ساخت و سازهای انسانی از نگاه شروع می­ شود و به تصویر عینی خارجی که ظهور بیرونی دارد، ختم می­شود، خلقت نیز جریانی است که سرآغازش علم الهی یا همان نگاه خداوندی است که سرانجامش به صورت و تصویر می­ انجامد.

         همه­ ی چشم ­انداز ملاصدرا در این عبارت کوتاه جمع­ بندی شده است:

           «فسبحان من مصور فاعل للنقوش و التصاویر لایری فی تصویره آلة و لا اصبع»؛ یعنی خداوند آن یگانه فاعل نقش و تصویر است که در نگارگری و صورت­ پردازی­ هایش نه به انگشتان دست محتاج است و نه ابزار و آلات نقاشی را لازم دارد.

           در قرآن کریم ساحت ربوبی نگاه و تصویر بسیار زیبا و عمیق ترسیم شده است. در سوره­ ی حشر، آیات 22 تا 24، خلقت جریانی بین دو اسم از اسماء حسنای خداوند، از اسم عالِم تا اسم مُصَوِّر، دانسته شده است:

« هو الله الذی لا اله الا هو عالم الغیب و الشهادة هو الرحمن الرحیم هو الله الذی لا اله الا هو الملک القدوس السلام المؤمن المهین العزیز الجبار المتکبر سبحان الله عما یشرکون هو الله الخالق الباری المصور له الاسماء الحسنی یسبح له ما فی السموات و الارض و هو العزیز الحکیم.»

          ابن عربی در فتوحات مکیه تحلیل عمیقی درباره­ ی این آیات دارد:

       «حضرت تصویر ( یعنی صورت­گری) آخرین حضرت آفرینش است  و سراسر خلقت را پس از صورت­ گری، حضرتی نیست. آغاز آفرینش با علم  است و نهایت آن با تصویر.... از این رو خداوند در آیات 22-24 سوره ­ی مبارکه­ ی حشر وقتی اسماء حسنای خود را برمی­ شمرد با علم به غیب و شهادت آغاز می­ کند و با «مصوّر» به پایان می­ برد و پس از آن اسم معینی را نمی­ آورد.»3

     ملاصدرا نیز در ابتدای جلد هفتم کتاب اسفار همین نگاه مفصلاً پرورانده است.4

          او همه­ ی این عوالم را از یک جهت صورت و تصویر و از جهت دیگر کلام و کتاب می­ داند و در حقیقت گفتار و نوشتار خداوندی به شمار می­ آورد.

       این نگاهی کاملاً هنری و زیبایی ­شناسانه به عالم خلقت است. در این چشم­ انداز، عالَم اثر هنری خداوند است و خلقت الهی فعلی هنری به شمار می­ آید. زیرا ملاصدرا عالَم را هم تصویر می­ داند و هم تصنیف:

                                                    «العالم کله کتاب الحق الجامع و تصنیف الله.»5

           از طرف دیگر این تصویر  و تصنیف را کاملاً زیبایی­ شناسانه می­ داند و با استناد به غزالی و ابن عربی می­ نویسد: «.....فالعالم جمال الله، فهو الجمیل المحب للجمال،.... فجمال العالم جمال الله و صورة جماله.»6

         آری این عالم که هویت تصویری و تصنیفی، یعنی صورت گفتاری و نوشتاری، دارد همه زیبا و زیبایی است و در حقیقت آینه­ ی جمال خداست. در حقیقت خداوند جمال خود را به تصویر در آورده است و با این صورت­ پردازی­ ها و نگار گری­ ها، پرده از رخ زیبایی خود بالا زده و حسن جمال خود را آشکار کرده است.

        برای این­ که به عمق نگاه هنری ملاصدرا به فرایند آفرینش پی­ ببریم، باید به این نکته توجه داشته باشیم که او فرایند آفرینش را علاوه بر این­ که تصویر و تصنیف و زیبایی­ شناسانه می ­داند، آهنگین و در حقیقت حرکتی موزون می­ داند. آری او عالم را آهنگی در حال نواخته شدن و به بیان دیگر یک جریان موسیقایی و در حال رقص می­ بیند:

  «نقول محرک جمیع الموجودات هو الباری جلَّ ذکره، بعشقه الساری فی جمیع الذرات.... و اعلم ان العالم کله کشخص واحد رقاص عل اختلاف اوضاعه، و فنون حرکات اعضائه، بعضها بالسّرعة و بعضها بالبطوء...فیرقص ظاهره و یهتزّ باطنه...»7

                  او رقص را نحوه­ ی وجود کل عالم ماده دانسته است و کل عالم را به مثابه یک شخص واحد به تصویر کشیده  که به اقتضای سریان عشق الهی در ذره ذره­ ی او، به اهتزاز و ترقص درآمده است تا از برکت همین رقص به مبدأ علو و شرف و جمال تقرب پیدا کند. تعبیر «رقص» در این متن، صرفاً تعبیری تشبیهی-استعاری برخاسته از ذوق و سلیقه نیست، بلکه «رقص» در این­ جا صورت و فرم خود را هم ­چنان حفظ کرده است؛ موزون و زیبا بودن حرکات که قوام فرم و صورت رقص به شمار می­ آید در این­ جا برقرار است. هنگامی­ که ملاصدرا به حرکات اعضا در اوضاع مختلف به صورت کُند یا سریع توجه می­ کند بر همین اساس می ­نویسد: «فیرقص ظاهره» (یعنی ظاهرش در رقص است)، پس در حقیقت به صورت رقص و فرم آن توجه دارد، اما آن هنگام که رقص ظاهر را ناشی از اهتزاز باطنی عالم و سریان عشق الهی در عالم می ­داند، به محتوا و پیوند ظاهر به باطن نظر کرده است. به بیان دیگر، او در رقص­ شناسی خود که کاملاً هستی­ شناسانه و زیبایی­ شناسانه است، پیوستگی صورت و معنا و ظاهر و باطن را در رقص نشان داده است.

 

 حکمت هنر و راز خلق اثر هنری در نگاه ملاصدرا

            زیبایی چیست؟ هنر چه تعریفی دارد؟ زیبایی­ شناسی هنری چه شناختی است؟ اگر منظور از طرح این سؤال­ ها، یافتن تعریفی برای زیبایی، هنر و زیبایی­ شناسی هنری باشد، باید گفت که این منظور هیچ­ گاه حاصل نمی­ شود و ره به جایی نمی ­برد. اصلاً پرسش از چیستی زیبایی و هنر اشتباه است و در این وادی هرچه جستجو کنیم،کمتر می­ یابیم و حتی آن­ چه می­ یابیم خطاست و نمی­ تواند ناظر به هنر و زیبایی باشد، زیرا هنر و زیبایی حقیقتاً نمی­ تواند یک امر ماهوی باشد. ماهیت یک امر بسته و تعریف­ پذیری آن است. هر ماهیتی از آن  حیث که ماهیت است، یک چیز تمام یافته به شمار می ­آید، به گونه­ ای که همه­ ی ذاتیات و مقومات ذاتی آن متعیّن و متقرر است، حتی اگر ما آن­ها را ندانیم و قادر به کشفشان نباشیم. خلاصه این­ که هنر محبوس در نظریه­ ها و تئوری­ ها نشده است، پس باید به جای چیستی­ شناسی هنر و زیبایی به هستی­ شناسی آن­ها پرداخت و فلسفه­ ی هنر را از نظریه­ پردازی در چیستی­ شناسی بر حذر داشت.

          هنر، أعم از این­ که ما آن را چه بدانیم و چه نظریه­ ای در مورد آن داشته باشیم، دارای درون­مایه­ هایی است که باید به آن­ ها توجه کرد. این درون­مایه­ ها ناظر به هستی­ شناسی هنر است و منوط به پذیرفتن  نظریه­ ی خاصی در باب هنر نیست. ما از هر نظریه­ ای در باب هنر روی ­برگردانیم و به هر نظریه­ ی دیگری روی آوریم، نمی­ توانیم از آن درون­مایه­ ها صرف ­نظر کنیم.

          ما در هنر تابع هر نظریه و دیدگاهی باشیم، نمی­ توان نادیده گرفت که در هنر چیزی از خفا به درآمده و از باطن به ظهور رسیده است. اگر این فرایند از خفا به در شدن و به ظهور رسیدن تحقق نداشته باشد، هیچ صورتی از هنر به فعلیت نمی­ رسد. اگر چیزی بروز و ظهور پیدا نکند، در حقیقت چیزی به نام فعل هنری نداریم و دیگر نه هنر و اثر هنری و نه هنرمند و هنرمندی اصلاً معنایی ندارد.

        هم­ چنین اگر چیزی به ظهور آید، اما اصلاً خودآگاهی، قصد و اراده و نیز هیچ نحوه زیبایی­ شناسی در آن دخالتی نداشته باشد، باز هم نه هنر داریم و نه کسی به نام هنرمند و نه چیزی به نام اثر هنری. مثلاً کلیه­ ی عواملی چون آب، هوا، خاک و نور که دست­ اندرکار جوانه زدن یک بذر هستند، هیچ ­گاه به عنوان گروه هنرمندانی که این جوانه­ ها اثر هنری­شان باشد، تلقی نشده است یا هیچ­ گاه منظره­ ی زیبایی غروب با همه­ ی رنگ­ آمیزی­ ها و نقش و نگارها که حاصل پرتونگاری خورشید است، اثر هنری خورشید تلقی نشده و خورشید نیز به عنوان هنرمندِ آفرینش گرِ چنین اثری به رسمیت شناخته شده است.

         ما چه عوامل ناخودآگاه و غیر ارادی را در هنر بپذیریم و چه نپذیریم، و چه نقش آن­ها را  پر رنگ بدانیم یا کم­رنگ، قوام وجودی هنر به اراده و آگاهی و خودآگاهی وابسته است؛ به گونه ­ای که اگر هیچ نحوه­ ی آگاهی یا خودآگاهی وجود نداشته باشد، اثر پدیده را نمی ­توان یک اثر هنری دانست. هم­ چنین اگر عوامل ناخودآگاه، حتی بر فرض محال، هیچ نقشی در ظهور یک اثر زیبایی ­شناسانه ایفا نکنند، نمی­ توان آن را یک اثر هنری ندانست.

         بنابراین خلاقیت، چیزی را از بطون به در آوردن و به انکشاف رساندن، آگاهی، اراده و زیبایی ­شناسی همه و همه درون­مایه­ های حقیقت هنر و هنرمندی هستند، صورتی را پدید می­ آورند که موسوم به اثر هنری است. اما پرسش اساسی و بنیادین ما در این وادی این است که این درون­مایه­ ها را انسان از حیث دارد؟ آیا از آن جهت دارد که می ­تواند یک اثر هنری تولید کند؟  اما انسان از چه حیث می­ تواند اثر هنری تولید کند؟ آیا می­ توان هنر و هنرمندی را به اثر هنری و اثر هنری را به هنر و هنرمندی معطوف دانست؟ در این صورت نه تنها حقیقت هنر، حقیقت هنرمند و حقیقت اثر هنری انکشاف پیدا نمی­ کند بلکه از حقیقت هنری نیز دور می­ شویم.

         باید توجه داشت که اگر انسان هنرمند است و دارای اثر هنری است، خود نیز اثر هنری و بلکه یک شاهکار هنری است؛ یعنی انسان چون خود یک اثر هنری ویژه است، می ­تواند هنر، هنرمندی و اثر هنری داشته باشد.

          قبل از این ­که به نحوه­ ی نگاه ملاصدرا به این مسئله بپردازم لازم می­دانم که نظر شما را به پنجره­ ای که «شوئون» در برابر ما گشوده است، جلب کنم.

          فریتیوف شوئون که به عنوان یکی از بزرگ­ترین مفسران معاصر عرفان و حکمت مطرح است و در عین حال خود شاعر و هنرمند نیز هست، چنین نوشته است:

            می­ خواهیم بار دگر توجه خواننده را  به اهمیت اساسی هنر در حیات اجتماعی و در تأمل و شهد عرفانی جلب کنیم؛ اهمیتی که مبتنی بر این واقعیت است که انسان «بر نمونه ­ی صورت الهی» خلق شده است. فقط انسان است که مستقیماً مظهر صورت الهی است، به این معنی که صورت او دارای کمال اساسی و متصاعد است و محتویات این صورت عبارت از تمامیت و جامعیت است. انسان به علت صورت الهی خود، در عین حال یک اثر هنری و یک هنرمند است. یک اثر هنری است چون «صورت» و «تصویر»  است و هنرمند است زیرا این صورت از آن صانع و صورت­گر الهی است. بین موجودات زمینی فقط انسان است که می ­تواند بیندیشد و سخن بگوید و آثاری به وجود آورد، فقط او می­ تواند بی­ نهایت را مشاهده کند و به وصال آن نائل آید. هنر انسانی مانند هنر الهی شامل جوانب تعیّن و عدم تعیّن، جبر و آزادی، خشم و شادی است.8

            آری راز هنر در عالم انسان این است که انسان خود یک شاهکار هنری است. از نظر ملاصدرا، خداوند انسان را به گونه­ ای صورت­ پردازی کرده که خودش قدرت نگارگری و خلق تصویر داشته باشد:

        ای کسی که در علوم آفاق و انفس نظر می­کنی، با دقت نگاه کن به نطفه­ ی انسان... که چگونه در قرارگاه امنی قرار می­گیرد ..... و سپس نظر کن که چگونه اجزاء نطفه در حای که مشابه و یکسان هستند در جهت شکل­ گیری استخوان، اعصاب و رگ­ها و اوتار و گوشت­ ها متحول می­ شوند و آن­ گاه از این اعضاء و اجزاء ساده، اعضای پیچیده­ ای چون سر، دست و پا و غیره، به شکل­ های گوناگون شکل می­ گیرند تا هریک برای افعالی که می­ خواهند انجام دهند، متناسب باشند. این­ ها همه قواعدی است که در علم تشریح به آن­ ها پرداخته می­ شود..... و اگر پرده­ های غفلت از جلوی دیدگان تو کنار رود و نگاه تو امتداد پیدا کند، می­ بینی که این ترکیب­ بندی­ ها و تصویرگری­ ها در ماده­ ی نطفه، مرحله به مرحله محقق می­ شود، در حالی­ که تو آلت و ابزاری نمی­ بینی. پس بلند مرتبه است خدایی که مصوِّر و فاعل نقوش و تصاویر است و در تصویرگری­ اش نه انگشتان دست و نه ابزار آلات، هیچ ­یک دیده نمی­ شوند.9

         اما این تصاویر، صورت به صورت، از طرف آن یگانه فاعل نقوش و تصاویر تا کجا به انسان اعطا می­ شوند؟ تا آن­ جا که انسان خود واجد صورت­ گری و تصویرپردازی شود: « ان الله تعالی قد خلق النَّفس الانسانیة بحیث لها اقتدارٌ علی ابداع الصُور...»10 خاستگاه وجودی هنر در انسان همین اقتدار بر ابداع صور است. اگر قوه ­ی خیال و نیروی تصویرپردازی انسان را سلب و حذف کنند، از هنر و هنرمندی چه می­ ماند؟ همه می­ دانیم که قوام عالم هنر به قوه­ ی خیال است. اما نیروی خیال و عالم خیال به لحاظ هستی­ شناسی  چه جایگاهی دارد؟ به نظر من عمیق­ ترین و زیباترین و در عین حال کوتاه­ترین پاسخ را خود ملاصدرا داده است: «فان القوة الخیالیه خلقت مُضاهیة لعالم القدرة الالهیة»11 یعنی قوه ­ی خیال شبیه عالم قدرت الهی خلق شده است. پس انسان صورتی چون صورت­ های دیگر هم چون صورت سنگ، درخت یا حیوان نیست، بلکه صورتی است تصویرگر و صورت­ پرداز. بر همین اساس است که انسان ویژه­ ترین اثر هنری خداوند است و باعث می­ شود که انسان خود نیز صورت­گری نقاش گردد و به اذن الهی اعطای صور کند و خود فاعل نقش و نقوش گردد و در مقام هنرمند ظاهر گردد و هم­چون خداوند (البته به اذن الهی) دارای آفرینش­ های هنری و آثار هنری باشد.

 

 

علم الاسماء و رازهای هنر

             در نگرش صدرایی انسان از آن جهت هنرمند است و می­ تواند نگاه هنری داشته باشد و مرگ و زندگی و عالَم و آدم را زیبایی­ شناسانه بنگرد و آن­ گاه نگاه خود را به تصویر در آورد وچیزی به نام اثر هنری خلق کند که مظهر اسماء حسنای خداوند است. به بیان دیگر انسان مظهر اسم جمیل، یحب الجمال، مزیّن، خالق، مبدع، مصوّر، عالم، خالق، قادر و ... است. اگر ظهور و تجلّی  هریک از این حقایق در انسان قطع شود، آن­ گاه عالمی به نام عالَم هنری و شیئی به نام اثر هنری و نگاهی به نام نگاه هنری در عالَم انسانی محقق نمی­ شود. آری از نگاه ملاصدرا همه­ ی این­ ها در همان «علَّم آدم الاسماء کلّها» رقم خورده است. آن هنگام که خداوند اراده فرمود تا انسان تجلی ­گاه همه­ ی اسماء حسنای او باشد و همه­ ی حقایق کمالیه­ ی او که همگی عین حسن و زیبایی هستند در موجودی به نام انسان پرتوافکنی داشته باشد، پدیده­ ی هنر و خلق اثر هنری نیز در عالم انسان امکان­ پذیر شد. بر این اساس، خداوند قبل از انسان هنرمند بوده است و انسان خود شاهکار هنری خداوند است: «فتبارک الله احسن الخالقین»12 زیرا این اسماء الحسنی که در انسان تجلی پیدا کرد و باعث شد زیبایی­ شناسی هنری شکل گیرد و زیبایی هنری پدید آید یا اثر هنری خلق گردد، اولاً و بالذات واجد است؛ یعنی خداوند بر اساس همین اسماء الحسنی، صورت نگاری کرده و این همه نقش و نقوش آفریده است: «فاینما تولوا فثم وجه الله».

           پس خداوند هنرمند بالذات است اما انسان هنرمند بالغیر. پس انسان مسبوق به هنر است و هنر سابق بر انسان. این­ جاست که باید گفت راز هنر با جستجو در عالم انسانی هیچ ­گاه بر ملا نمی­ شود و از آن­ جا که هنرمند قبل از این­ که کار انسان باشد، کار خداوند است، پس هیچ­ یک از امور یا مقوله­ ها نمی­ تواند وصف ماهوی باشد و بنابراین نمی ­تواند تعریف­ پذیر باشد.

           ملاصدرا در فلسفه­ ی خود قاعده­ ای در باب انسان­ شناسی دارد که با آن حکمت متعالیه را با حکمت هنر پیوند داده است: «انّ الله سبحانه قد خلق النفس الانسانیة و ابدعها مثالاً له ذاتاً وصفه و فعلاً».13 یعنی خداوند انسان را چه از نظر ذات و چه از نظر  صفات و اسماء و چه از نظر فعل و رفتار، مثال خودش قرار داد.

         آری انسان مثال خداوند است، اما مثل او نیست. مثل هرچیز در عرض آن است اما مثال هر چیز، ظهور و تجلی و سایه­ ی آن است و در حقیقت مرتبه ­ی نازله­ ی او به شمار می­ آید. خداوند انسان را ذاتاً، چون خودش مجرد از ماده خلق کرد. از طرف دیگر او را مظهر همه­ ی اسماء خود قرار داد و همه­ ی اسماء را به او تعلیم داد. هم­چنین او انسان را به خلق صور و آثار بیرونی مقتدر ساخت. از این رو همه­ ی اوصاف و ویژگی­ هایی که هنرمند به کار می­ گیرد تا سرانجام چیزی به نام اثر هنری به وجود آید، از این قاعده­ ی ملاصدرا مستثنی نیست و چنان­ که خواهیم دید خود ملاصدرا نیز به این مسأله توجه داشته است.

           او در تفسیر سوره ­ی واقعه، این قاعده را به کار می­ گیرد تا رازهای عالم خیال را در انسان برملا کند. آن­ چه ملاصدرا تبیین کرده است، همان شئون هنری خیال است که بدون آن­ ها هیچ اثر هنری در عالم انسانی پدیدار نمی­ گشت.

          او در توضیح قاعده­ ی مذکور می­ گوید همان­ گونه که خداوند دارای علم غیب و شهادت، خلق و امر و مُلک و ملکوت است، انسان را نیز به گونه­ ای خلق کرده که دارای این دو نشئه­ ی وجودی یعنی دارای در عالم خلق و امر باشد. عالم امر عالم "کُن فیکون" است. عالمی است که صور در آن بدون نیاز به مواد و مصالح و بدون آلات و ابزار و ادوات، و به نحو ابداعی و دفعی و نه تدریجی و زمانی، محقق می­ شوند. در چنین عالمی، اراده همان ایجاد است. اما انسان نیز چون هویت امری دارد، یعنی علاوه بر بدن که عالم خلق، مُلک و شهادت او به شمار می ­آید، دارای عوالم غیبی متعدد در مراتب مختلف نیز هست، بنابراین دارای ویژگی­ های امری است؛ یعنی دارای قدرت تصویرگری و انشاء صورت است.

         از نظر ملاصدرا عالم خیال هویت امری دارد. یعنی علم و اراده در این عالم به عینه همان ایجاد کردن و خلق کردن است. شما می­ توانید در عالم ذهن خود هر چیزی را با هر شکلی و خصوصیتی خلق کنید. به مجرد این که شما اراده کنید، آن چیز، صورت وجود پیدا می­ کند و موجود به وجود ذهنی می­ شود. پس عالم ذهن نیز عالم " کُن فیکون" است. یعنی هویت امری دارد. حال با توجه به همه­ ی این توضیحات به متن عبارات ملاصدرا توجه کنید:

    ان الله سبحانه قد خلق النفس الانسانیة و ابدعها مثالاً له ذاتاً وصفه و فعلاً مع التفاوت العظیم بین المثال و الممثل له...

فمن جملة المضاهاه الواقعه بین الرّب و النفس انّه جعلها ذات نشأتین – الغیب و الشهادة- کما انه عالم الغیب و الشهادة و ذات عالمین: المُلک و الملکوت، و الخلق و الامر، کما له الخلق و الامر،... فعلم من هذا ( ان الله خلق النفس الانسانیة ذات اقتدار علی ایجاد صور الاشیاء فی عالَمها الخاصّ و مملکتها الغائبة عن هذا العالَم بمشیتها و ارادتها، لانّها من سنخ الملکوت و عالَم القدرة و الجبروت.)14

          همه می­ دانیم که قوام هنرمندی به صورت و صورت­ گری است. اگر قدرت تصویرسازی و صورت­ گری از انسان گرفته شود، چیزی به نام هنر و زیبایی ­شناسی هنری واقعیت پیدا نمی­ کند. اما خاستگاه چنین قدرتی، عالم خیال است و عالم خیال در نزد ملاصدرا، هویت امری دارد و از سنخ ملکوت است.

      باید به این نکته توجه کرد که عالم هنر ناشی از یک صورت­ گری ساده نیست، بلکه ناشی از قدرت مانور عجیب انسان در عالم خیال است. یعنی ساخت و سازهای انسان در عالم خیال است. یعنی ساخت و سازهای انسان در عالم خیال محدوده­ ای ندارد؛ یعنی علاوه بر این­ که به لحاظ کثرت صورت­ گری لاتعد و لاتحصی است، به لحاظ کیفیت صور و چگونگی آن­ ها، مشروط به شرایطی و مقید به قیوداتی و وابسته به ادات و ادوات خاصی و منوط به مصالح و مواد اولیه­ ی خاصی نیست. خیال به مجرد اراده، صورت­ گری می­ کند و انسان در عالم خیال خود فعال ما یشاء است. این پیچیدگی از نظر ملاصدرا به هیچ نحوی قابل فهم و تبیین نیست، مگر این­ که عالم خیال و اراده و قدرت انسانی در چنین عالمی را، از سنخ ملکوت و دارای ویژگی­ های امری بدانیم.

        بر همین اساس او معتقد است که خداوند قوه ­­ی خیال انسان را شبیه (مضاهی) عالَم قدرت خویش خلق کرده است، و همه می­ دانیم که رکنِ رکینِ عالم هنر و زیبایی­ شناسی هنری و خلق آثار هنری، خیال و نگارگری­ ها و صورت­ پردازی­ های خیال است.

       ملاصدرا با توجه به همه­ ی مبانی دست به مقایسه­ ی بسیار جالبی می­ زند. او نگارگری­ ها و نقش­ آفرینی­ های خداوند را و همچنین نازک­ کاری­ ها  و زیبایی ­سازی­ های او را در عالم با صنعت­ گری­ ها و تزیین­ هایی که انسان در آثار صنعتی و هنری خود انجام می­ دهد، مقایسه کرده است. او ابتدا از ما می­ خواهد که در عالم صُنع باری­ تعالی نظر کنیم و بنگریم که چگونه خداوند به واسطه­ ی قدرتش این جهان را بر افراشت و عمارت کرد و به انواع نقوش و تصویر مصوّر کرد و به انواع زیبایی تزیین نمود:" فانظر الی صنع الباری....تولی الله بنیانه بقدرته و انفرد بعمارته و زیَّنه باصناف الزینه و صوَّره بانواع التصاویر..."15

            و آن­ گاه با تمهید چنین مقدماتی، آفرینش خداوندی را در خانه ­اش که همان جهان باشد، با کارهای هنری انسان که معمولاً در ساختمان خانه، به ویژه خانه­ های اغنیاء و ثروت­مندان صورت می­ پذیرد، مورد مقایسه قرار می­ دهد و با تعجب می­ پرسد: چرا هنگام ورود به حیاط خانه­ های اغنیاء و مواجهه شدن با مورّق­ کاری­ ها و رنگ­ آمیزی­ های ایوان­ ها و آب­ طلا­کاری ­ها، دائماً صنعت­گر و مصوّر آن را مورد توجه و تحسین قرار می­ دهیم اما با دیدن جهان و این همه زیبایی­ ها و رنگ ­آمیزی­ ها و صورت­ پردازی­ ها، به یاد خدا نمی ­افتیم؟

             در حقیقت ملاصدرا می­ پرسد چه چیزی باعث می ­شود که یکی را طبیعی و دیگری را صنعتی بدانیم  و یکی را  زیبایی­ شناسی طبیعی و دیگری را زیبایی­ شناسی هنری به حساب آوریم؟ بنابراین در یکی آفریننده و مصوِّرش را به لحاظ زیبایی­ شناسی­ هایی که داشته و ظرافت ­هایی که اعمال کرده، تحسین کنیم و در دیگری نه به فاعل و مصوِّرش توجه داریم و نه پدیدآمدن این جلوه­ های زیبا را یک فعل هنری زیبایی­ شناسانه می­ دانیم؟ او علت را غفلت انسان و خودفراموشی و از خود بیگانگی عدم حضور او در قلبش دانسته و این از خود بیگانگی را نیز ثمره­ ی اشتغال انسان به جنبه­ های صرفاً مادی این عالم دانسته است.

           توجه داشته باشید که این مقایسه یک تمثیل منطقی که دو مورد مشابه را با هم مقایسه می­ کند و صرفاً به جهت مشابهت حکم یکی را بر دیگری نیز جاری می­ کند، نیست. ملاصدرا این مقایسه را  با توجه به این قاعده که انسان در ذات و اسماء و افعال خود مثال خداوند است، به عمل می­ آورد. او در همین جا، این قاعده را به گونه­ ی دیگر نیز مورد توجه قرار داده: «خلق آدم علی صورته»16

                  با این اوصاف، ملاصدرا کارهای هنری و صنعتی انسان و همه­ ی زیبایی ­شناسی هنری او را بر مبنای وجودشناسی و انسان­ شناسی خاص خود مورد توجه و بررسی قرار داده و حکمت هنر را با حکمت متعالیه پیوند داده است. او توانست این راز را که از چه روی انسان هنرمند است و چرا انسان قابلیت­ های هنری دارند و می­ توانند زیبایی­ شناسی هنری داشته باشند و آثار هنری خلق کنند، بر ملا نماید.

  

 

هنر صنعت و صنعت هنر در نگاه ملاصدرا

           ملاصدرا قطعاً یکی از معدود فیلسوفان عالم اسلام است که اولاً هم صنعت را هنر دانسته و هم هنر را صنعت، و ثانیاً برای هنر به مثابه یک صنعت نقش اجتماعی، فرهنگی و حتی عرفانی قائل شده است. او هنر را نه به معنای متعارف شرقی به معنای کمالات انسانی و فضایل اخلاقی که به معنای خاص آن، یعنی به معنای ساخت و سازهای زیبایی­ شناسانه نیز مورد توجه قرار داده است. به هر حال از عبارات ملاصدرا که به ذکرش خواهیم پرداخت- چنین بر می ­آید که او موشکافانه با ظرافت ­ها و دقایق موجود در فعالیت­های معطوف به تولید آثار زیبایی ­شناسانه یا همان آثار صنعتی هنری نظر کرده است.

         صنعت و صنعت­گری در عصر ملاصدرا ماشینی نبود و همه­ ی مراحل آن با دخالت مستقیم دست انسان انجام می­ شد. اما قابل تأمل است که ملاصدرا به عنوان یک فیلسوف به این مقوله توجه کرده و صنعت­گر را با توجه به تولیدات و ساخت و سازهایش، هنرمندی می­ داند که فعالیت­ هایش کاملاً زیبایی­ شناسانه است. ملاصدرا در بررسی رابطه­ ی صنعت­گر با صنعت و مصنوع خویش، این رابطه را کاملاً هنری دیده است. او به عنوان یک فیلسوف در عالم اسلام منحصر به فرد است. بر این اساس می­توان رابطه­ ی هنرمند را با اثر هنری خویش در چشم­ انداز بنیان­گذار حکمت متعالیه مورد کندوکاو قرار داد. ملاصدرا طی بحثی، انواعی از عشق­ ها و محبت­ ها را برشمرده که یکی از آن­ها، حبّ و عشق انسان صنعت­گر به مصنوع خود است. آن­ گاه وی این نحوه از عشق را زیر ذره ­بین قرار داده است و می­ نویسد:

              و اعلم ان العشق اقسام، و المحبة متشعبة و المحبوبات کثیرة لاتحصی حسب تکثر الانواع و الاشخاص.

                         فمن انواع المحبة، محبة النفوس الحیوانیة للنکاح...

                         و منها محبة الروساء للریاسات...

                         و منها محبة تجار و المتوملین لکسب المال....

                         و منها محبة العلماء و الحکماء لاستخراج العلوم....

                         و منها محبة الصناع فی اظهار صنائعهم و حرصهعم علی تتمیمها و شوقهم الی تحسینها و تزیینها کأنه شیء غریزی لهم، لما فیه من مصلحه الخلق و انتظام احوالهم.17

      یعنی عشق اقسامی دار د و محبت شعبه شعبه است و معشوق­ ها و محبوب­ ها نیز چنان بسیار و کثیرند که قابل شمارش نیستند، چه به لحاظ نوع و چه به لحاظ مصادیق. یکی از انواع حب ­ها، حب نفوس حیوانی به ازدواج  و بهره­ مند شدن از لذایذ جنسی است. و دیگری حب مدیران و رؤسا به ریاست، دیگری حب تجارت­ پیشگان به کسب مال و تجارت­ اندوزی و دیگری حب دانشمندان و حکیمان به استخراج علوم و معارف است.

          و بالاخره از جمله محبت­ ها، حب صنعت­ پیشگان یا دست­ اندرکاران خلق اثر به ارائه­­ ی اثر خویش است. این حب و عشق به گونه­ ای است که هنگامی­ آن­ها دست به کار  ساخت و ساز می ­شوند و مشغول تولید و خلق اثر هنری می­ گردند، حرص پیدا می­ کنند؛ یعنی لحظه به لحظه حب و شوق آن­ ها به تکمیل و تتمیم آن افزون می­ گردد تا آن را تزیین و زیبایی ­سازی کنند. این حرص و شوق تا آن حد است که انگار ارائه­ ی اثر و به ظهور رساندن آن امری غریزی برای آن­ هاست. و البته در این نوع از محبت  و شئونات آن، مصلحت خلق وجود دارد و به سبب آن، احوالِ آن­ ها انتظام پیدا می­ کند.

      در این عبارت چند نکته قابل تأمل است:

       اولاً این­ که ملاصدرا به صنعت­گری یا به عبارت دیگر به فعالیت­ هایی که معطوف به تولید یک اثر است، از بُعد زیبایی­ شناختی آن توجه کرده است؛ به این معنا که فردی که دست­ اندر کار خلق یک اثر است، چگونه اثر خود را می­ آراید و تزیین می­ کند و زیبا می­ سازد.

       ثانیاً ملاصدرا در یک عبارت بسیار کوتاه، شش خصوصیت این نوع فعالیت ­ها را برشمرده که عبارت است از :

     1.صنعت­گر به اظهارِ اثر عشق دارد، و می­ خواهد چیزی را بروز دهد و آشکار نماید و ارائه دهد.

     2. صنعت­گر هنگامی­ که شروع می­ کند و اولین گام را بر می­ دارد، حرص و ولع پیدا می­ کند و این حالت ادامه دارد تا کار به اتمام برسد.

    3.او در عین حال که حرص به اتمام  دارد، اما شتاب­ زده نیست و شوق دارد تا اثری که می­ خواهد ارائه دهد و به ظهور برساند، زیبا و مزین باشد.

     4. تولید کننده و خالق یک اثر، رابطه ­ای به شدت درونی و باطنی با اثر خویش دارد و اثر در عمق جان خالق آن ریشه دارد. این رابطه را نمی ­توان به شکل واضح و روشن درک کرد، این­ جاست که ملاصدرا از عبارت «کانه شیء غریزی» استفاده می­ کند؛ یعنی فرایند خلق اثر برای خالق اثر امری غریزی به شمار می­ آید.

    5. در این نوع محبت، مصلحت همه­ ی انسان­ ها نهفته است.

    6. در این نوع محبت، انتظام احوال خالقین اثر نهفته است.

      ثالثاً همه ­ی این موارد کاملاً نشان­ گر این است که ملاصدرا چقدر موشکافانه به فرایند خلق اثر و حالت­ ها و ویژگی­ های خالق اثر و روابط بین خالق اثر و خود اثر نظر کرده و دقت و ظرافت به خرج داده است. این عبارت کوتاه به ما نشان می­ دهد که ملاصدرا در شش صفحه­ ی بعد، هنگامی­ که واژه ­ی «صنایع لطیفه» و «صنایع دقیقه» را به کار می ­برد، دقیقاً مرادش چیست و نظرش به چه فعالیت­ ها و با چه خصوصیاتی معطوف است.  

ملاصدرا و تأثیر هنر و صنایع لطیفه بر فرد و جامعه

       ملاصدرا از آن­ چه ما امروز به عنوان هنر و رشته­ های هنری می­ شناسیم، به «صنایع لطیفه» تعبیر کرده و در عنوان آن را از ریاضیات، آداب حمیده، علوم ادبی  وفنون و صنایع دقیقه متمایز کرده است. آن ­گاه وی به کارکردهای این علوم و فنون و از جمله صنایع لطیفه می­ پردازد و دو گونه کارکردهای روانی و اجتماعی برای آن­ ها ذکر می­ کند. ملاصدرا بسیار عمیق، بدیع، متهورانه و بسیار جلوتر از زمانه و مقتضیات  عصر خود وارد این­ گونه بحث ­ها شده است. از نظر او، در جامعه­ ای که علوم و فنون و هم­ چنین صنایع لطیفه رواج داشته باشد و تعلیم و تعلم این علوم رایج باشد، زمینه ­ی تعالی و رشد معنویات و رواج احساسات پاک انسانی فراهم­ تر است. او، بسیار صریح و روشن، نوشته است که اگر در هر قوم و ملتی، تعلیم و تعلم و فنون و آداب صنایع لطیفه رواج داشته باشد، عشق انسان­ های آن جامعه نسبت به هم پاک ­تر و انسانی ­تر است. بنابراین در این جوامع، عشق­ های آلوده و شهوات نامشروع جنسی و غیر جنسی کمتر است.

       به بیان  دیگر در چشم ­انداز ملاصدرا، هنرِ هنر در جامعه این است که سطح زیبایی­ شناسی جامعه را ارتقا می­ دهد و عشق­ آفرینی می­ کند. عشق­ های پاک انسانی، خود پل­ هایی هستند برای رسیدن به عشق حقیقی و زمینه­ ای مناسب تا نظر انسان را به معشوق حقیقی معطوف سازد. از همین رو ملاصدرا قبل از پرداختن به نقش صنایع لطیفه یا همان کارکرد هنر بر فرد و جامعه، عشق عفیف و لطیف را تعریف می­ کند و آن را از عشق آلوده­ ی شهوانی تفکیک می­ کند.

      بنابراین قبل از پرداختن به بحث ملاصدرا درباره­ ی «صنایع لطیفه» و نقش آن بر روح و روان فرد و هم چنین فرهنگ جامعه، لازم است به طور مجمل و مختصر به عشق­ شناسی ملاصدرا بپردازیم.

       ملاصدرا عشق را محبّت و ابراز علاقه­ ی مفرط به کسی که واجد شمایل لطیف، صورت زیبا و دارای تناسب اعضا و حسن ترکیب است، می­ داند؛ محبتی که توأم با التذاذ شدید است و این التذاذ نیز حاصل مواجهه با زیبایی صورت انسان زیباروست:

       «العشق، اعنی الالتذاذ الشدید بحسن الصورة الجمیلة و المحبت المفرط لمن وجد فیه الشمائل اللطیفه و تناسب الاعضاء وجوده الترکیب»18

            بر این اساس عشق را می­ توان این گونه تعریف کرد:

1. مواجهه­ ی انسانی x  با انسان دیگر y

2. y  دارای زیبایی در صورت، تناسب در اعضا و شمایل لطیفه بوده و بسیار خوش ترکیب است.

3. xدر این مواجهه واجد التذاذ شدید می­ شود.

4.به واسطه­ ی این التذاذ شدید، x به y ابراز علاقه­ ی وافر می­ کند و به او محبت مفرط می­ ورزد.

                آن­ چه بسیار مهم و بنیادی است و باید آن را دقیق و عمیق مورد بررسی قرار داد، این است که ملاصدرا عشق را نحوه­ ی وجود آدمی می ­داند و آن را یک حالت تصنعی و عرضی که برای انسان­ ها حادث می ­شود و آن­ ها را گرفتار می ­سازد، نمی­ داند. او عشق را حاصل وضع و جعل الهی می­ داند که دارای حکمت­ ها و مصلحت­ هاست. بنابراین عشق دارای مبادی عالیه و غایات متعالیه است. پس باید آن را نیکو شمرد و مبارک دانست:

      و الذی یدل علیه النظر الدقیق و المنهج الانیق و ملاحظه الامور عن اسبابها الکلیه و المبادی­ها العالیه و غایاتها الحکمیه، ان هذا العشق لما کان علی نحو وجود الامور الطبیعه فی نفوس اکثر الامم من غیر تکلف و تصنع، فهو لا محاله من جملة الاوضاع الالهیه التی یترتب علیها المصالح و الحکم، فلا بد ان یکون مستحسناً محموداً فیما و قو وقع من مبادی فاضله لاجل غایات شریفه.19

         عبارات و تعبیرات فوق، چشم­ انداز ملاصدرا را به اصل وجود عشق، بسیار روشن به تصویر کشیده است.  به نظر او اولاً عشق امری طبیعی است که بدون هیچ تکلف و تصنعی در اکثر انسان­ ها و بیشتر امت­ ها اتفاق می­ افتد. بنابراین عشق در اصل وجود خود و به عنوان امکانی که زمینه­ اش به طور طبیعی برای انسان­ ها فراهم است، به همان مجموعه و سلسله علل و  عواملی مرتبط می­ شود که اصل حقیقت وجود انسان به آن­ ها مرتبط است. در حکمت متعالیه همه­ ی سلسله­ ی عوامل و مجموعه شرایط یک پدیده، در زنجیره­ ای طولی، سر از عوالمی در می­ آورد که ماوراء عالم ماده است و گستردگی وجودی بسیار زیادتری نسبت به عالم ماده دارد. از این رو ملاصدرا آن عوالم را اسباب و مبادی کلی معرفی کرده و عالم ماده را نسبت به آن­ ها جزیی ( یعنی دارای سعه ی وجودی کمتر) به شمار آورده است. این زنجیره ­ی طولی در نهایت به مبدأ الهی، یعنی ذات باری­ تعالی منتهی می­ شود.  

   بنابراین عشق به زیبایی­ ها به عنوان یک وضعیت طبیعی ریشه در فطرت و نحوه­ ی وجود آدمی دارد و مجعول به جعل الهی است. پس سلسله جنبان عشق و عاشقی خداوند تبارک و تعالی است. از این رو عشق، مبارک ، متعالی و دارای حکمتی عالی است.

      پس عشق­ های عفیف و لطیف که بر اساس توجه به زیبایی­ های صوری و معنوی شکل گرفته و پدیدار می­ شوند ؛ ناشی از مبادی عالیه و به جهت رسیدن به اهداف متعالیه است و به تعبیر ملاصدرا « قد وقع عن مبادی فاضله لاجل غایات شریفه».

     اما این مبادی چه هستند؟ و غایات کدامند؟ این­ جاست که ملاصدرا به نقش علوم، آداب و فنون و صنایع لطیفه می­ پردازد:

            اما المبادی فلأّننا نجد اکثر نفوس الامم التی لها تعلیم العلوم  الصنائع اللطیفة و الاداب و الریاضیات – مثل اهل الفارس، و  اهل العراق، اهل الشام و الروم، و کل قوم فیهم العلوم الدقیقة و الصنائع اللطیفه و الاداب الحسنة – غیر خالیه عن هذا العشق اللطیف الذی منشأه استحسان شمائل المحبوب. و نحن لم نجد احداً ممن له قلب لطیف و طبع دقیق و ذهن صاف و نفس رحیمة خالیاً عن هذه المحبة فی اوقات عمره.

    و اما غایة فی هذا العشق الموجود فی الظرفاء و ذوی لطافه الطبع فلما ترتب علیه من تأدیب الغلمانه و تربیة الصبیان و نهذیبهم و تعلیمهم العلوم الجزییة کالنحو و اللغة و البیان و الهندسة و غیرها: و الصنایع الدقیقة و آلاداب الحمیدة و الاشعار اللطیفة الموزونةو النغمات الطیبة و تعلیمهم القصص و الاخبار و الحکایات الغریبة و الاحادیث المرویة التی غیر ذلک....20

            یعنی: اما مبادی و پیش­ زمینه­ ها: [ اگر دقت کنیم] می ­بینیم و می­ یابیم که  اکثر انسان ­ها در جوامعی که دارای تعلیم و تعلم علوم و صنایع لطیفه و آداب نیکو و ریاضیات هستند، (واجد عشق هستند) و از عشقی که منشأ آن استحسان شمایل محبوب است، خالی نیستند.  و ما هیچ کسی را نیافتیم که دارای قلب لطیف و طبع دقیق و ذهن صاف و نفس رحیم باشد اما در تمام طول عمرش از چنین عشقی بی­ بهره باشد.

         اما غایت و حکمت نهفته در عشق که در نفوس ظریف و با طبیعت­ های لطیف وجود دارد، چیزی نیست جز تربیت و پرورش کودکان و جوانان و هم­چنین تعلیم علومی چون نحو و لغت و بیان و هندسه، صنایع دقیقه و آداب نیکو  حمیده و اشعار موزون و لطیفه و آواز و آهنگ­ های طیب و هم ­چنین تعلیم قصه­ ها و اخبار و حکایات عجیب و احادیث روایت شده  و غیره. [ یعنی همین عشق است که انگیزه­ ی این تعلیم و تعلم را فراهم می­ کند و علم و ادب و هنر را به نسل­های آتی منتقل می­ کند.]

              حقیقتاً جای تأسف دارد که چرا  به نحوه­ ی نگاه ملاصدرا به هنر و ارتباطی که او بین عشق و عشق­ شناسی از یک سو و هنر و زیبایی­ شناسی هنری از سوی دیگر برقرار کرد، توجه نشده است. نگاه ملاصدرا به  هنر و تلقی او از نحوه­ ی ارتباطات دو سویه­ ی آن با عشق و زیبایی، یکی از ابعاد عرفان ملاصدرا و یکی از ساحت­ های عرشی فلسفه­ ی او به شمار می ­آید. او در این نگاه هنر و زیبایی­ شناسی هنری ر ا به مثابه بستری دانسته که زمینه­ های نیل به عشق حقیقی را  و زیبایی­ شناسی معنوی و ملکوتی را برای یک قوم، ملت یا امت فراهم می­ کند. او در این نگاه تبیین می­ کند که هنر دارای زمینه­ ها و درون­مایه­ های است که اگر به آن­ ها توجه شود، می­ تواند در عرصه­ ی اجتماعی، بستری عمومی را برای تهذیب نفس و سلوک نفسانی فراهم کند که کاملاً با فرایندهای عشقی و زیبایی ­شناسانه  پیوند خورده است.

           جالب است بدانید که ملاصدرا بعد از این عبارات، به طور مفصل به رخدادهای درونی عشق می­ پردازد و نقش عاشق را به مثابه هنرمندی می ­داند که نقش ­آفرینی می­ کند. او تبیین می­ کند که چگونه عاشق، هم باید زیبایی­ شناس، و استعداد و توان کشف زیبایی ­ها را داشته باشد و هم از قوه­ ی خیال و تخیل برخوردار باشد تا با استفاده از نیروی  خلاقیت خود در مجموع، بتواند صورت معشوق را در خیالش و در حقیقت در لوح قلب خود، خلق کند. ملاصدرا با تبیین و تشریح دقیق فرایندهایی که به خلق صورت معشوق در لوح قلب عاشق می­ انجامد، نشان داده است که کار عاشق، کاری هنری است و از سنخ همان خلاقیت­ ها و آفرینش­ هایی است که در صنایع لطیفه صورت می­ پذیرد.

         البته من در این مقاله نمی­ خواهم به رخدادهای درونی  عاشق و تناسب آن­ ها  با اتفاقات درونی هنرمند بپردازم و علاقمندان می­ توانند به کتاب نگارنده، فلسفه­ ی هنر در عشق­ شناسی ملاصدرا، به ویژه فصل چهارم و پنجم مراجعه کنند.

      اگر عبارات مورد نظر ( و ترجمه­ ی آن ­ها) را بار دیگر مرور کنید در می­ یابید که ملاصدرا در زمینه­ ی کارکرد صنایع لطیفه به سه رابطه، به طور صریح و آشکار معتقد است.

1.     رابطه­ ی بین فراوانی عشق­های پاک انسانی در جامعه یا امت، از یک طرف، و علوم مختلفه و صنایع از یک طرف دیگر.

2.     رابطه­ ی خصایص و ویژگی­ های روانی یک فرد با  حصول محبت شدید یا همان عشق پاک انسانی.

3.     رابطه­ ی صنایع لطیفه با این خصاص روانی که زمینه­ ی پیدایش عشق­ی عفیف انسانی را فراهم می­ کند.

       ملاصدرا در رابطه ­ی اول بر این باور است که اکثر انسان ­ها در هر جامعه­ ای  که امکانات تعلیم و تعلم علوم ریاضی، ادبی، فنی  هنری برایشان فراهم بوده است، یکی از انواع عشق­ های پاک انسانی را تجربه کرده­ اند. به طور کلی اگر در میان قومی چنین علومی رواج داشته باشد، چنین عشق­ هایی نیز فراوان خواهد بود.

         

    اما از طرف دیگر، معتقد است هیچ انسانی عشق عفیف را تجربه نکرده، مگر این­ که دارای قلب لطیف، طبع دقیق، ذهن صاف، و نفس عطوف و رئوف باشد. با توجه به این دو رابطه کاملاً معلوم می­ گردد که از نظر ملاصدرا در جوامعی که علوم ریاضی، ادبی، فنی و هنری رایج هستند، زمینه­ ی روانی برای پیدایش خصلت­ های انسانی فراهم­ تر است.

   برای این­ که چشم­ انداز ملاصدرا را به هنر، یا به تعبیر خود او صنائع لطیفه، عمیق ­تر بیابیم لازم است متن عبارت او را دقیق ­تر بکاویم و ویژگی­ های نگاه او را به هنر به دست آوریم:

   ویژگی اول: نگاه ملاصدرا به هنر عام، فراگیر و غیر ایدئولوژیک اما در عین حال ارزشی، معنوی و قدسی است. ملاصدرا هنگامی ­که می­ نویسد «فلأّننا نجد اکثر نفوس الامم التی لها تعلیم العلوم و الصنائع اللطیفه.... مثل اهل الفارس و اهل العراق و اهل الشام و الروم» و آن­ گاه تعمیم خود را حتی از این نیز فراتر می ­برد و چنین می­ نویسد: « و کل قوم فیهم العلوم الدقیقه و الصنائع اللطیفه» در حقیقت به هنر از این جهت که هنر است، می­ نگرد و به هویت شرقی یا غربی هنر نظر ندارد. او هنر را در اهل فارس و عراق و هم در اهل روم نگریسته و تأثیرات آن را مورد بررسی قرار داده و در آن خاصیت­ ها و توانایی­ های واحدی کشف کرده است. بنابراین نگاه ملاصدرا به هنر یا صنائع لطیفه، از جمله شعر و آهنگ، آواز و داستان، معطوف به دین، آیین، فرهنگ، قوم و امت خاصی نیست. بنابرین او هنر یا صنایع لطیفه را قطع نظر از جنبه­ های شرقی و غربی آن نگریسته و حکم واحدی بر آن رانده است.

    پس نه نگرش ملاصدرا به هنر، منحصر به هنر شرق است و نه نگاه او به هنر، نگاه ایدئولوژیکی و مقید به قیود خاصی است. حداقل او خود معتقد است که نگاهش به صنایع لطیفه یا هنر نگاهی آزاد و مطلق است.

     ویژگی دوم: از آن­ جا که ملاصدرا هنر یا همان صنایع لطیفه  در هر قوم و تمدنی اعم از شرقی و غربی با عشق عفیف و زیبایی­ شناسی معنوی پیوند می­ زند و از آن راهی به سر منزل مقصود می ­گشاید که معشوق حقیقی و زیبایی­ های ملکوتی است، در حقیقت هنر را در یک جایگاه ارزشی، معنوی و قدسی نشانده است.

       برای دست­ یابی به جایگاه ارزشی هنر در چشم ­انداز ملاصدرا، ضرورت دارد که به نحو اجمال و اشاره، نظر ملاصدرا را در مورد انحای عشق و مراتب آن بدانیم. او هم چون پیشینیان خود، به طور اصولی و عمده، عشق را به دو نحوه­ ی حقیقی و مجازی، و مجازی را به دو نحوه­ ی نفسانی و حیوانی دانسته است:

       « ان العشق الانسانی ینقسم الی حقیقی و مجازی... و المجازی ینقسم الی نفسانی و الی حیوانی.»21

                 او عشق نفسانی را همان عشق عفیف یا لطیف دانسته و آن را یکی از مؤثرترین علت­ ها و سبب­ ها در تلطیف روح و تنویر قلب انسان به شمار آورده است. « العشق العفیف او فی سبب فی تلطیف النفس و تنویر القلب».

         سپس او همین عشق نفسانی یا عفیف را معبر یا پنجره ­ای به سوی عشق الهی دانسته است: «المجاز قنطرة االحقیقة».

            می­ دانیم که هیچ­ یک از مبانی سه ­گانه­ ی فوق ­ (یعنی شناسایی دو نحوه­ ی عشق، نقش عشق در قلب و نفس و قنطره بودن عشق مجازی)، نو آوری­ هایی در اندیشه­ ی ملاصدرا نیست و ابتکار و نوآوری او، همان ­طور که پیش­تر گفتیم، عبارت است از طرح نظریه­ ی مبدأ بودن هنر یا صنایع لطیفه برای پیدایش و رواج چنین عشق ­هایی. البته ما الان در مقام بررسی چگونگی این ارتباط و تشریح درون­مایه­ ها و سازوکارهای درونی این ارتباط نیستیم .

       ما در این­جا فقط در صدد طرح این نکته هستیم که از آن­ جا که ملاصدرا صنایع لطیفه یا هنر را به عشق عفیف پیوند داده، و در نتیجه برای هنر سه کارکرد تلطیف نفس، تنویر قلب و قنطره بودن را قائل شده است، پس هنر را در یک جایگاه متعالی انسانی نشانده است و بنابراین اگرچه هنر را غیر شرقی و غیر غربی و به طور مطلق نگریسته است اما در عین حال آن را معنوی و قدسی دیده است. به بیان دیگر­، ملاصدرا ضمن این­ که هنر را  از هنر مبتذل و ضدارزشی تفکیک کرده، اما آن را مقید به ارزش­ های خاصی در آیین، دین و فرهنگ خاص در قوم یا امت خاصی در غرب یا شرق نکرده است.

    ملاصدرا در عبارات خود به نحوی به تفکیک هنر ارزشی، معنوی و پاک از هنر ضد ارزشی، مبتذل، آلوده و ناپاک تصریح کرده است. او آن­ جا که به ذکر مصادیق صنایع لطیفه پرداخته، با آوردن وصف «طیب»، آهنگ و آوازهای پاک را از آلوده تفکیک کرده است:

  «... و الصنایع الدقیقه و الاداب الحمیدة و لاشعار اللطیفه الموزونة و النغمات الطیبة...».

        ویژگی سوم: ملاصدرا از شعر، آواز، موسیقی، داستان و اموری مانند این­ ها – که با «غیر ذلک» مورد اشاره قرار داده – با عنوان صنایع لطیفه یاد کرده است. بنابراین او، در حقیقت از هنر به معنای رایج در عرف فرهنگ شرق و تمدن اسلامی فاصله گرفته است.

       برای این­ که از این ویژگی نگاه ملاصدرا به هنر تلقی درست و بینشی اصیل و عمیقی داشته باشیم، لازم است نگاهی نه چندان گذرا، به هنر در عرف شرق داشته باشیم.

       هنر در فرهنگ شرق و به ویژه تمدن اسلامی، اساساً صورتی از معرفت و نحوی از حضور بوده و این حضور نیز ضرورتاً متلازم با ظهور و بروز در یک اثر نبوده است. از این رو هنر در این خطه، اصولاً نه به عنوان مجموعه تلاش­ها و فعالیت­های معطوف به تولید اثر هنری، که به مثابه یک فضیلت و کمال معنوی و بیشتر به عنوان امری درونی تلقی شده است تا بیرونی.

       ابتکار ملاصدرا در نگاهش به هنر، در همین ویژگی نهفته است که او از سنت قربت شرق به هنر جدا شده اما در عین حال گرفتار غربت غرب از هنر نیز نشده است. او اولاً به هنر در عرصه­ ی عمومی و اجتماعی، یعنی به هنر در حیات جمعی یک قوم و امت نگریسته است. ثانیاً این نگاه، یک نگاه فرا شرقی و فرا اسلامی است. زیرا بلاد روم و به طور کلی هر قوم، فرهنگ و تمدنی را که دارای صنایع لطیفه است، در بر می­ گیرد ثالثاً هنر و صنایع لطیفه از آن حیث ملحوظ نظر ملاصدرا است که دارای اثرهای بیرونی است؛ یعنی معطوف به تولید اثر است. او در این زمینه به آثاری هم­ چون شعر، نغمه و داستان نظر کرده و نظر خود را به آن­ ها نیز محصور نکرده و با عبارت « الی غیر ذلک» دایره­ ی نگاه خود را وسعت داده است.

         جان کلام این­ که هنر یا صنایع لطیفه برای ملاصدرا، از یک طرف آن آگاهی ­ها و تلاش­ هایی است که معطوف به تولید اثر است؛ یعنی نتیجه و دستاورد آن­ ها شیئیت بیرونی دارد و از طرف دیگر این توانایی را دارد که نگاه­ های عاشقانه و زیبایی­ شناسانه را ارتقا دهد و به عشق­ های عفیف و لطیف در عرصه­ ی جامعه دامنه بزند.

   تمثیل و استحسان دو کارکرد خیال در عشق و هنر

     باید  از ملاصدرا پرسید که واقعاً چه رابطه­ ای بین هنر و عشق مجازی انسانی است؟ و چرا هنر به لحاظ روان ­شناسی و جامعه­ شناسی، زمینه­ های بروز چنین عشقی را در یک فرد یا به نحو فراوان در یک جامعه فراهم کند؟ مگر بین زیبایی­ شناسی هنری که در هنرمند صورت می­ پذیرد و بر اساس آن چیزی را به نام اثر هنری خلق می­ کند و زیبایی­ شناسی ه­ایی که عاشق به آن می­ رسد و بر اساس آن کسی را به عنوان یگانه محبوب و معشوق خود می ­پذیرد، چه رابطه­ ای وجود دارد؟

          در مرحله­ ی اول چنین به نظر می­ رسد که زیبایی­ شناسی هنرمند و زیبایی­ شناسی عاشق دو سنخ متفاوت است و یکی هنری و دیگری طبیعی است. اما هنر و ابتکار ملاصدرا در همین جاست. او به ما نشان داده است که عاشق در عشق ­های عفیف انسانی، کار هنری می­ کند و زیبایی­ شناسی او نیز کاملاً هنری است. توضیح این ­که از نظر ملاصدرا، عاشق تا تصویر معشوق را در خود خلق و آن را در قلب خود حک نکند، عشقی صورت نمی­ بندد و تا قبل از خلق این تصویر، نه کسی عاشق است و نه کسی معشوق. اما جالب است بدانید که ملاصدرا، تصویری را که عاشق از معشوق در حاقّ قلب خود خلق می­ کند، یک تصویر طبیعی نمی­ داند. او این تصویر را تصویری تمثیلی می ­داند که عاشق به واسطه­ ی « استحسان» توانسته خلق کند. بنابراین برای این­ که به عمق نگاه ملاصدرا به رابطه­ ی عشق و هنر پی ببریم، باید «تمثیل» و « استحسان» را به عنوان دو فعالیت اساسی خیال مورد واکاوی قرار دهیم و البته بررسی ما باید با استناد به عبارات او صورت پذیرد.

       با توجه به مجوعه عباراتی که تاکنون مورد استناد قرار داده­ ایم، و آن­ چه ذکر خواهیم کرد، معلوم می ­شود که ملاصدرا دقیقاً به نحوه­ ی ارتباط بین زیبایی­ شناسی هنری با زیبایی ­شناسیِ صورت گرفته در عشق­ های انسانی پرداخته است. ملاصدرا در باب چگونگی حصول عشق لطیف نکته­ ای دارد که ابن ­سینا و پیروان او در عشق­ شناسی­ های خود، از آن غافل بوده­ اند و آن این­ که انسان باید یک راه طولانی را با مراحل متعدد و  فرایندهای متنوع زیبایی­ شناسانه پشت سر گذارد تا به عشق مجازی نفسانی برسد. عشق هیچ ­گاه صرفاً با یک مواجهه­ ی ساده ­ی زیبایی ­شناختی، که مسلماً در همان مرحله ­ی اول مواجهه­ ای صوری و ظاهری است، به دست نمی­ آید و باید شمایل محبوب را استحسان کرد. او اصلاً منشأ عشق لطیف را همین استحسان شمایل محبوب دانسته است: « العشق اللطیف الذی منشأه استحسان شمائل المحبوب».  

       «استحسان» در عبارت ملاصدرا به معنای طلب دریافت و شناخت زیبایی­ های نهفته در انسانی است که واجد آ­ن­هاست. به بیان دیگر انسان­ ها در مواجهه با هم، تلاش می­ کنند زیبایی­ های نهفته در یکدیگر را برای خود کشف کنند. «استحسان» یعنی تلاش انسان برای انکشاف زیبایی­ های نهفته در فردی که با او مواجهه شده است. نقطه ­ی شروع این تلاش، جلب توجه به زیبایی­ های ظاهری و صوری طرف مقابل است. اما در این نقطه­ ی شروع، هنوز نه طرف مقابل معشوق است و نه طرف بیننده عاشق. بلکه راه زیادی باید طی شود تا شاید این دیدار متقابل که البته یکدیگر را به خود جلب کرده است به عشق و عاشقی  و هم­چنین به گفتارها و رفتارهای عاشقانه منتهی شود. ملاصدرا آن­ چه را که در این راه واقع می ­شود و نوع تلاش­ هایی را که در این راه صورت می­ گیرد، به طور مشخص بیان کرده که متأسفانه کمتر به آن توجه شده است.

         او به تحلیل یکی از این نظریه­ ها در باب عشق-شناسی می ­پردازد و پرده از راهی بر می­ گیرد که دو انسان بعد از اولین دیدار زیبایی ­شناسانه- که قطعاً در این مرحله، صوری و شکلی است طی می ­کنند تا به عشق برسند و یکی عاشق و دیگری معشوق گردد.

         ملاصدرا ابتدا یک نظریه پیرامون «عشق» مطرح می ­کند: « ان العشق هو افراط الشوق الی الاتحاد»،22 یعنی عشق همانا افراط در شوق به اتحاد است. آن­ گاه به تجزیه و تحلیل این نظریه می­ پردازد و می­ پرسد که مراد از این اتحاد چیست؟ و کدام­ یک از انحای اتحاد مدّنظر است؟ آیا این اتحاد در نفوس است؟ یعنی اتحاد بین نفس عاشق و معشوق صورت می ­گیرد؟ او خود پاسخ می ­دهد که چنین رخدادی بین نفوس قابل تحقق و بلکه قابل تصور نیست؛ « ولیس ذلک یتصور فی حق النفوس». آیا مراد از اتحاد نحوه­ ای تماس جسمانی است؟ اما اگر چنین باشد، مقصود از عشق حاصل نشده است زیرا اولاً اتصال غیر از اتحاد و یگانگی است. ثانیاً عشق وصف نفس است و نه بدن. ثالثاً اتحاد در عشق، مستلزم حضور دائمی عاشق و معشوق نزد یکدیگر است. پس مراد از اتحاد چیست؟پاسخ نهایی ملاصدرا این است که مراد از اتحاد عاشق و معشوق، اتحاد نفس عاشق است با صورت معشوق که متدرع (= راسخ و نافذ) در ذات معشوق می­ باشد و این همان حضور دائمی معشوق نزد عاشق است.

       اما صورت معشوق چگونه و طی چه فرایندها و تلاش­ هایی متدرع در ذات عاشق می­ گردد؟ به بیان دیگر، صورت معشوق چگونه و طی چه روند و روالی ساخته و پرداخته می­ شود و عاشق با آن صورت، چگونه و به چه نحو، به اتحاد می­ رسد؟

      صدرالمتألهین در پاسخ به پرسش­ های یاد شده، مراحل شکل­ گیری صورت معشوق نزد عاشق را دقیقاً مطرح کرده است: « و ذلک بعد تکرر المشاهدات و توارد الانظار و شدة الفکر و الذکر فی اشکاله و شمائله حتی یصیر متمثلاً صورته حاضره متدرعه فی ذات  العاشق.»23

         ملاصدرا در این­ جا یکی از عمیق­ ترین نظریه­ های عشق­ شناسی و زیبایی­ شناسی را ارائه داده است. در این نظریه صورت معشوق به مثابه صورت اثر هنری، مراحلی بس طولانی را طی می­ کند تا شکل نهایی را پیدا کند و عاشق را که همان آفریننده­ ی این صورت است، در بند خود سازد و با ظهور همین اثر است که عشق شکل می­ گیرد و انسانی عاشق و انسانی معشوق می­ گردد. او در عبارات یاد شده، مسیری را که انسان طی می­ کند تا به عشق برسد، ترسیم کرده است؛ یعنی صورت معشوق در خیال عاشق حاصل نمی­ شود و اتحاد بین عاشق و معشوق در عمق جان عاشق صورت نمی­ پذیرد، مگر این­ که:

1.     دیدار و مشاهده­ ی بین دو انسان، که یکی زیبا و دیگری زیبایی­ شناس است، مکرراً صورت پذیرد ( تکرار المشاهدات)

2.      نگاه­ های موشکافانه بین آن دو یا حداقل یکی نسبت به دیگری متوارد و پی در پی باشد (توارد الانظار)

3.      این مشاهدات و نگاه ­های موشکافانه، انسان شاهد را چنان در فکر انسان مشهود و زیبایی­ های او فرو می­بَرَد که دیگر نتواند از فکر و یاد او غافل و از ذکر او فارغ  گردد. او در این مرحله به شدت و دائماً به فکر و ذکر حالات و صورت­ های زیبا و ملیحی است که از طرف مقابل در مشاهدات متعدد بروز یافته و هم ­چنین به فکر و ذکر زیبایی­ های معنوی و روحی است که در آن دیدارها در رفتار و گفتار و منش او متجلی شده و البته در پرتو دقت نظرهای مشاهده کننده، به انکشاف رسیده است. (شدة الفکر و الذکر فی اشکاله و شمائله). این­ جاست که همه­ ی زیبایی­ های شکلی(صوری) و شمائلی (معنوی)  در محبوب استحسان شده است.

          اما شاهکار ملاصدرا این­ جاست که می­ گوید آن­ چه بعد از همه­ ی این مراحل باید در عاشق اتفاق افتد، این است که همه­ ی این زیبایی­ هایی که در محبوب کشف شده، در فرایند ترکیبی، یکپارچه می­ شوند و در یک صورت واحد، تمثل پیدا می­ کنند. این تصویر تمثیلی است که عاشق در قلب و خیال خود خلق می­ کند و همه­ ی نگاه عاشق به محبوب بیرونی از خلال همین تصویر تمثیلی صورت می­ پذیرد. پس صورت معشوق در نزد عاشق یک صورت ساده، طبیعی و انعکاسی از معشوق بیرونی نیست، بلکه تصویری تمثیلی است که حاصل استحسان و تمثل است.

        بنابراین «استحسان» و «تمثل» متضمن رفتارها و تلاش­ هایی است که کاملاً با رفتارها و تلاش­ های هنرمند برای خلق یک صورت هنری، مشابه و بلکه _ آن­ گونه که شرح خواهیم داد_کاملاً هم سنخ است.

     پس «استحسان شمائل محبوب» و «تمثل صورت معشوق» لازمه­ ی یک حس هنری  و زیبایی­ شناسانه است. تلقی خود ملاصدرا نیز چنین است، چرا که او زمینه  و بستر فعالیتی چون «استحسان» و «تمثل» را در اقوام و ملت­ هایی فراهم می­ بیند که دارای علوم ادبی و ریاضی و هم­چنین دارای فنون و صنایع دقیقه و لطیفه باشند.

      پس در مقام جمع­ بندی این مبحث در پاسخ این پرسش که چگونه و چرا ملاصدرا  هنر و علوم و صنایع دقیقه و لطیفه را از مبادی عشق مجازی در یک قوم و جامعه دانسته است (با این ­که چنین به نظر می ­رسد که زیبایی­ شناسی در عشق مجازی غیر از سنخ زیبایی ­شناسی در هنر است) باید گفت که زیبایی ­شناسی در عشق مجازی اگرچه مبدأ طبیعی دارد و مربوط به ویژگی­ های زیبایی­ شناسانه در صورت و سیرت انسانی است که به نحو طبیعی و خدادادی در یک انسان خلق شده ­اند، اما انکشاف آن­ ها با  مشاهدات مکرر و با اعمال دقت ­نظرهای متوالی صورت می ­گیرد و آن­ گاه از طریق فکر شدید و ذکر دائم به خلق تمثال آن زیباروی زیبا سیرت در لوح نفس عاشق می­ انجامد. بلکه مجموعه­ ای از تلاش­ ها و فعالیت ­هاست که به انکشاف­ های زیبایی­ شناسانه ی صوری و معنوی می ­انجامد و ملاصدرا از این نحوه­ ی تلاش ­ها و فعالیت­ ها تعبیر به «استحسان شمائل محبوب»  کرده است.

       اما دوباره می­ پرسیم چرا ما اصرار می­ورزیم که «استحسان» در وادی عشق­ های مجازی یک کار هنری است؟ و چرا ما بر این باوریم که فرایند زیبایی­ شناسی استحسان یک فرایند هنری است؟ چرا آن صورت تمثیل یافته از معشوق نزد عاشق، برای خود عاشق یک اثر هنری است؟

      شاید چنین گمان شود که مراد از « هنر»  در این­ جا نیکی، فضیلت و کمال است و بنابراین با آن­ چه معمولاً به عنوان هنر شناخته می ­شود _ یعنی آن دسته از معرفت­ های نظری و مهارت­ های عملی که با ذوق و سلیقه  و خلاقیت و ابتکار و زیبایی­ شناسی توأم می­ شود و سرانجام به خلق یک «اثر هنری» می­ انجامد _ متفاوت است.

       اما اگر چنین تصور کنیم، اولاً به هیچ وجه نکات بسیار عمیق زیبایی ­شناسانه را در عشق­ شناسی صدرالمتألهین نمی­ توان آشکار ساخت و به فهم در آورد. ثانیاً ربط عشق و صنایع لطیفه آن­ گونه که ملاصدرا به نحو مستقیم ترسیم نموده، به دست نمی ­آید. البته  نقش نیکی­ شناسی فضیلت­ جویی و کمال­ یابی در عشق عفیف و پاک انسانی قابل انکار نیست، اما صرفاً این ­گونه نگاه کردن به عشق­ شناسی صدرایی، از عهده­ ی تبیین همه­ ی آن­ چه­ به نظر ملاصدرا در فرایند عشق اتفاق افتاده و می­ افتد، بر نمی­ آید و به این ترتیب عشق را نه از منظر پاک عاشق که از نگاه یک ناظر خنثای زاهد دیده­ ایم و توصیف کرده ­ایم.

        چشم­ انداز ملاصدرا به صورت معشوق که در نزد عاشق متمثل می­ شود حقیقتاً بسیار عمیق است. او کار عاشقی را کار هنری دیده و برای آن درون­مایه­ های هنری قائل شده است. یک بار دیگر این عبارات ملاصدرا را از نظر بگذرانید:

      «...ذلک بعد تکرر المشاهدات و توارد الانظار و شدة الفکر و الذکر فر اشکاله و شمائله حتی یصیر متمثلاً صورته حاضره متدرعه فی ذات العاشق.»

       در این عبارت، تمثل بعد از ذکر و ذکر بعد از مشاهدات و نظرها مطرح شده است. مسلماً صورت متمثله صورت ساده ­ی خیالی که مسبوق به صورت حسی عاشق از معشوق باشد، نیست. زیرا چنین صورتی در مشاهدات حاصل شده و در مرحله­ ی ذکر نیز، کثیراً، یادآوری یاد شده است. از طرف دیگر در تمثل آن­ چه واقع می­ شود، حصول یک صورت جامع از اشکال و شمایل معشوق است: یعنی در حقیقت نوعی یکپارچه­ سازی صورت می­ گیرد.

     این­ جاست که باید گفت تصویر معشوق نزد عاشق، تصویری هنری است که توسط عاشق ساخته و پرداخته شده است. همه­ ی فرایندها و درون­مایه­ هایی که ملاصدرا برای تولید و پدیدآوردن صورت معشوق توسط عاشق مورد توجه قرار داده است. ارنست کاسیرر نیز برای تبیین چگونگی خلق اثر هنری به کار گرفته است. واقعاً اگر کاسیرر و ملاصدرا در یک دوره بودند و نسبت به یکدیگر آشنایی داشتند و عبارات این دو را کنار هم قرار می­ دادیم، بی­ درنگ احتمال تأثیر یکی از دیگری به ذهن متبادر می ­شد.

      کاسیرر در کتاب فلسفه و فرهنگ درون­مایه­ های هنر و فرایندهایی را که به خلق اثر هنری منجر می­ شود، عمیق اما شیوا، تبیین کرده است.

هنر تقلید نیست، بلکه یک نوع کشف واقعیت است. با این همه، طبیعتی که ما از خلال آثار هنری کشف می­ کنیم، همان طبیعتی نیست که دانشمندان از آن سخن می­ رانند. زبان و علم دو وجه اصلی هستند که ما را مجاز به تثبیت و تعیین مفاهیم راجع به جهان خارج از نفس می ­کنند. ما باید ادراکات حسی خود را ذیل ستونی از مفاهیم کلی و قواعد عام گرد آوریم و طبقه بندی کنیم تا بتوانیم به آن­ ها معنای عینی ببخشیم. این چنین طبقه بندی نتیجه­ ی کوششی است پیوسته به سوی ساده کردن. لازمه­ ی آفرینش اثر هنری نیز همین نوع تراکم و تمرکز است... اما در هر دو مورد جنبه­ ای که محل تکیه واقع می­ شود، یکی نیست. زبان و علم در حکم تلخیص واقعیات هستند، و هنر تشدید واقعیت است. زبان و علم روی یک فرایند تجزیه و انتزاع تکیه می­ کنند، و حال آن­ که می­ توان هنر را به منزله­ ی فرایند پیوسته­ ی «انضمامی کردن» تعریف نمود.... علم خصایص ذاتی امور را جستجو می­ کند تا بتواند بعداً تمام کیفیات جزیی آن­ ها را استنتاج نماید. اگر یک شیمی­ دان عدد اتمی عنصری را بداند، در واقع آیین ه­ای در دست دارد که بر مبنای آن، ساختمان و تشکیلات داخلی آن عنصر را می­ تواند دقیقاً دریابد... اما در هنر، این­ گونه ساده ­سازی مفاهیم و تعمیم مبتنی بر استنتاج محلی از اعراب ندارد. هنر در جستجوی کیفیات یا علل امور نیست و می­ خواهد یک تصور شهودی از صورت­ ها به ما بدهد. با این همه، به هیچ وجه این توهم نباید پیش بیاید که هنر تکرار ساده­ ی چیزی موجود است... علم تجزیه و انتزاع است، و انتزاع همیشه باعث فقر واقعیت می­ گردد. گرایش مفاهیم علمی بیش از پیش به این است که صورت­ های اشیاء را به شکل فرمول­ های محض توصیف کند. این فرمول­ ها به طرز شگفت­ انگیزی ساده هستند. ظاهر قضایا چنان است که گویی تجریدات علمی نه تنها به واقعیات دست می ­یابند، بلکه به کُنه آن­ ها می­ رسند. با این همه، به مجرد این­ که پا در حوزه­ ی هنر می­ گذاریم، این چنین  بلندپروازی به منزله­ ی یک توهم جلوه می­ کند. زیرا اشیاء جلوه­ های بی­ شمار دارند و در هر لحظه دگرگون می ­شوند.24

        کاسیرر در این عبارات، ضمن مقایسه­ ی علم و هنر، هم درون­مایه­ های اثر هنری هم فرایندهای خلق آن را خوب به تصویر کشیده است. او از انبوه متراکمی از صورت­ ها که حاکی از جلوه­ های بی­ شمار اشیاء هستند، و این که چگونه این صورت­ ها متمرکز می­ شوند و در یک تصور شهودی بازتاب پیدا می­ کنند، سخن گفته است. بر همین اساس خلق اثر هنری را یک فرایند دائمی و مستمر «انضمامی کردن» دانسته است. او بسیار زیبا نشان داده است که اثر هنری نمی­ تواند کپی یک شیء باشد و به تعبیر خود کاسیرر اثر هنری تکرار ساده­ ی یک شیء نیست. چون اساساً در هنر ساده­ سازی معنا ندارد.

    ملاصدرا نیز هم­ چون کاسیرر برای ما توضیح داده است که انسان چگونه در مواجهه با حسن صورت انسان زیبارو، با مشاهدات مکرر و نظرهای متوارد، انبوهی از صورت­ ها را که حاکی از شکل ­ها و شمایل معشوق است، کشف می­ کند، به تعبیر خود ملاصدرا استحسان می­ کند و چگونه این صورت­ ها که به واسطه­ ی تکرر مشاهدات، انبوه و متراکم هستند، با ذکر و فکر شدید در یک صورت شهودی که متدرع در ذات عاشق است و حاضر در نزد اوست، متمثل می­ شود. آری ملاصدرا حقیقتاً بسیار زیبا نشان داده است که کار عاشق، کاری است روی صور اما این کار، ترکیبی، تصویری، شهودی، استحسانی، تمثیلی و توأم با التذاذ و ابتهاج شدید است. به نظر من ملاصدرا واضح­ تر و زیباتر از این نمی­ توانست زیبایی ­شناسی را در مقام مشاهده، از زیبایی­ شناسی در مقام تمثیل و تمثل متمایز سازد. زیبایی­ شناسی در مشاهدات اولیه، زیبایی­ شناسی طبیعی است و انسانی که هنوز در این مرتبه به سر می­ برد به عشق دست پیدا نکرده است، اما زیبایی ­شناسی در مقام تمثل و تمثیل که ناشی از فرایند طولانی استحسان است، دیگر یک زیبایی­ شناسی طبیعی نیست.

        

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 نتیجه­ گیری:

       همه می­ دانیم که قوام هنر به خیال و صورت­ گری خیال است اما خیال در هنر، قوه ­ای صرفاً منفعل از قوه­ ی حس نیست. خیال در عالم هنر ساخت و ساز، خلق و ابداع و بالاخره نگارگری­ ها و صورت­ پردازی­ ها دارد. نکته­ پردازی­ های ملاصدرا در مورد خیال عاشق، در همین جاست. یکی از مبانی عشق­ شناسی ملاصدرا که بسیار برجسته اما در عین حال مغفولٌ عنه واقع شده این است که او تصویر معشوق را در خیال عاشق، یک تصویر ساده­ ی طبیعی که حاصل انعکاس بیرون در درون است، نمی ­داند. او تصویر معشوق را نزد عاشق تصویری تمثیلی می­ داند، اما تمثیل در نگرش ملاصدرا معطوف به جنبه­ های خلاق خیال است.

       ملاصدرا صریحاً و دقیقاً همه­ ی مراحلی را که عاشق طی می­ کند و همه ی­ ساخت و سازهایی را که عاشق به کار می ­گیرد تا صورت معشوق در لوح قلب عاشق تمثل پیدا کند، تبیین کرده و در این راستا، آموزه ­ها، معانی و مبانی بسیاری را به کار گرفته است. اما در این ­جا نکته­ ای  قابل تأمل و بسیار حائز اهمیت وجود دارد و آن­ این­ که بسیاری از این آموزه­ ها که ملاصدرا برای تبیین چگونگی خلق صورت معشوق به کار گرفته است، کاملاً نزدیک به بسیاری از مبانی­ ای است که  فیلسوفان هنر در این دو یا سه قرن اخیر مورد توجه قرار دادند تا چگونگی خلقت اثر هنری یا مبانی فلسفی زیبایی­ شناسی هنری را تبیین و تحلیل کند.

         خلاصه این ­که عشق نزد ملاصدرا از تصویر آغاز و به تصویر هم خلق می­ شود، اما تصویر آغازین با تصویر پایانی بسیار متفاوت است. تصویر آغازین، تصویر طبیعی از معشوق و ناشی از مشاهده است اما تصویر پایانی، هنری و ناشی از استحسان و تمثل است. از این رو او برای اولین بار در عشق­ شناسی، بین تصویر طبیعی معشوق و تصویر تمثیلی معشوق تفکیک قائل شده است. همین تفکیک است که فیلسوف تیز­بین ما را به ارتباطات بین هنر و صنایع لطیفه و عشق متوجه ساخته و این­ جاست که او بین حس هنری و زیبایی­ شناسی در هنر از یک سو و عشق عفیف یا لطیف از دیگر سو، پیوند برقرار کرده است.

 

           

   

 

      

 

          

 

     

 

پی­ نوشت­ها:

1.     کاسیرر، فلسفه و فرهنگ، ص 202.

2.     صدرالمتألهین، الاسفار الاربعه، ج 7، ص 16.

3.     ابن عربی، فتوحات مکیه، ج 7، ص 314، به نقل از : نصرالله حکمت، حکمت و هنر در عرفان ابن عربی، 1384، ص 223.

4.     صدرالمتألهین، الاسفار الاربعه، ج 7، ص 10-17.

5.     همان، ص 184.

6.      همان، ص 182.

7.     صدرالمتألهین، تفسیر آیه­ ی مبارکه­ ی نور، ص 19.

8.     شوئون، «اصول و معیارهای هنر جهانی»، ج 7، ص 95.

9.     صدرالمتألهین، الاسفار الاربعه، ج 7، ص 128.

10.   همو، الشواهد الربوبیة، ص 264.

11.   همان، ص 334.

12.   سوره­ ی مومنون، آیه­ ی 14.

13.   صدرالمتألهین، تفسیر قرآن کریم، ص 33؛ الاسفار الاربعه، ج 1، صص 264-265.

14.   همان.

15.   الاسفار الاربعه، ج 7، صص 144-145.

16.   همان، صص181-183. و صص 144-145.

17.   همان، صص 164-165.

18.   همان، 172.

19.   همان.

20.   همان، صص 172-173.

21.   همان، ص 174.

22.   همان. ص 177.

23.   همان.

24.  کاسیرر، فلسفه و فرهنگ، صص 200-202.

  

    

 

 

منابع:

1.     حکمت، نصرالله،حکمت و هنر در عرفان ابن عربی، تهران: انتشارات فرهنگستان هنر، 1384.

2.     شوئون، فریتیوف، « اصول و معیارهای هنر جهانی»، ترجمه­ ی سید حسین نصر، در مجموعه­ ی مقالات مبانی هنر معنوی، قم: سازمان تبلیغات اسلامی، 1376.

3.     صدرالمتألهین، الاسفار الاربعه، بیروت: دارالاحیاء التراث، 1981.

4.     ........................، الشواهد الربوبیة، تصحیح جلال الدین آشتیانی، تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1360.

5.     .........................، تفسیر آیه­ ی مبارکه­ ی نور، تصحیح و تعلیق محمد خواجویی، تهران: مولی، 1362.

6.      .........................، تفسیر قرآن کریم، قم: بیدار، [بی­ تا].

7.     کاسیرر، ارنست، فلسفه و فرهنگ، ترجمه­ ی بزرگ نادر زاد، تهران: مؤسسه­ ی مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1360.

 

   


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :
 
 

منتخب نواها

 

 
 
 
 
 

حديث

 

أساسُ إلاسلامِ حُّبی و حُّبُّ أهلِ بَیتِی

رسول خدا فرمودند: بنیاد و ریشه­ ی اسلام محبت به من و اهل بیت من است.

میزان الحکمه، ج 6، ص2549، حدیث8805

 
 
 
 
 

لينک هاي مفيد